
سعدی-غزل شماره 489
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم
معنی بیتهای شعر
ما گدایان خیل سلطانیم / شهربند هوای جانانیم
ما گدایانِ درگاه پادشاه عشقیم و در بندِ عشق و خواستِ معشوق گرفتاریم.
بنده را نام خویشتن نبود / هر چه ما را لقب دهند آنیم
بنده از خود نام و هویتی ندارد؛ هر نام و لقبی که به ما بدهند، همان هستیم و خود را تابع فرمان میدانیم.
گر برانند و گر ببخشایند / ره به جای دگر نمیدانیم
چه ما را از خود برانند و چه بر ما لطف کنند، جای دیگری جز آستان آنان نمیشناسیم و به کسی جز آنان پناه نمیبریم.
چون دلارام میزند شمشیر / سر ببازیم و رخ نگردانیم
وقتی معشوقِ دلآرام با شمشیر بر ما میتازد، جان خود را فدای او میکنیم و از او روی برنمیگردانیم.
دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما سر افشانیم
دیگران برای رسیدن به همنشینی یار، دارایی خود را میبخشند؛ اما ما در راه او جان خویش را فدا میکنیم.
مر خداوند عقل و دانش را / عیب ما گو مکن که نادانیم
ای خردمند و دانا، ما را به سبب نادانی سرزنش مکن؛ ما شیفتگان عشقیم و در برابر عشق، عقل و دانش خود را از دست دادهایم.
هر گلی نو که در جهان آید / ما به عشقش هزاردستانیم
هر گل تازهای که در جهان میشکفد، ما مانند بلبل هزارآوا عاشق و شیفتهی آن میشویم.
تنگ چشمان نظر به میوه کنند / ما تماشاکنان بستانیم
افراد کوتهنظر فقط به میوه و سود باغ توجه میکنند، اما ما از تماشای زیبایی سراسر باغ لذت میبریم.
تو به سیمای شخص مینگری / ما در آثار صنع حیرانیم
تو تنها به ظاهر و چهرهی اشخاص نگاه میکنی، اما ما در نشانهها و جلوههای آفرینش الهی شگفتزدهایم.
هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم
از هر سخنی که در تمام عمر جز دربارهی معشوق گفتهایم، پشیمانیم؛ زیرا شایسته است همهی گفتوگوی ما دربارهی او باشد.
سعدیا بی وجود صحبت یار / همه عالم به هیچ نستانیم
ای سعدی، بدون همنشینی و مصاحبت یار، سراسر جهان را نیز به هیچ نمیگیریم و ارزشی برای آن قائل نیستیم.
ترک جان عزیز بتوان گفت / ترک یار عزیز نتوانیم
میتوان از جان عزیز خود گذشت، اما نمیتوان یار عزیز را ترک کرد و از عشق او دست کشید.



