
سعدی-غزل شماره 471
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
معنی بیتهای شعر
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
از زمانی که دل به عشق گرفتار شده است، در آن جز اندوه چیزی نمیبینم؛ در سراسر جهان دلی بیغم و آسوده پیدا نمیکنم.
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
لحظهای شادی و آرامش در کنار همدمی از جانم برنمیآید؛ جانم از این دنیا برمیآید، زیرا هیچ همدم و یار همراهی نمیبینم.
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
رازی در دل دارم که با اشک خونین آن را پروردهام؛ اما چون هیچ محرم و رازدار مورد اعتمادی نمییابم، نمیدانم آن راز را با چه کسی در میان بگذارم.
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
چون درمانی برای درد خود پیدا نمیکنم، به تحمل آن قناعت میکنم؛ و چون مرهمی برای زخم خویش نمییابم، ناچار آن را تحمل میکنم.
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
خوشا به حال دلی که با عشق بیگانه است؛ زیرا از زمانی که با عشق آشنا شدهام، دیگر دل شاد و آسودهای در خود نمیبینم.
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
از بس گریه میکنم، اشک چشم آبرویم را برده است؛ اما نمیدانم چرا میگریم، چون از گریه جز اندکی رطوبت و اشک، نتیجهای نمیبینم.
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
اکنون، ای سعدی، خاموش باش و شکیبایی کن، زیرا کار از اختیار بیرون رفته است؛ به امید آنم که لحظهای با دوست باشم، اما همان یک لحظه را نیز در دسترس نمیبینم.



