ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم همراه با معنی و تفسیر

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

سعدی-غزل شماره 468

 

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

 

معنی بیت‌های شعر

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

نمی‌توانم حتی لحظه‌ای دور از تو باشم و بنشینم؛ جز چهره‌ی تو نمی‌خواهم چهره‌ی هیچ‌کس دیگری را ببینم.

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

از همان آغاز فهمیدم که با معشوقی شیرین‌رو سر و کار پیدا کرده‌ام و باید مانند فرهاد، از جان شیرین خود دست بشویم و فدای عشق او شوم.

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

من برخلاف همه‌ی مردم جهان تو را دوست دارم؛ اگر این عشق نشانه‌ی بی‌خردی من است یا در دین و ایمانم خللی پدید می‌آورد، باکی ندارم.

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

اگر شمشیر برکشی، من در برابر تو سپر خود را می‌اندازم و تسلیم می‌شوم؛ زیرا تو بی‌آنکه شمشیری در دست داشته باشی، با بازوان سیمین و زیبایت مرا کشته‌ای.

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ای صبحِ دیدار عاشقان، اگر زمان سپیده‌دم نزدیک شده است، طلوع کن؛ زیرا این شب طولانی و غم‌انگیز، ماه و ستارگان دل مرا نیز خسته و ملول کرده است.

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

از آغاز آفرینش، روی به سوی هستی آوردم، اما در زندگی رنج و شکست بسیار دیدم و سرانجام با نیستی روبه‌رو شدم؛ اکنون که درمانده و بیچاره‌ام، به بخشایش تو امید بسته‌ام.

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

دلی همچون شمع، نرم و سوخته و مهربان لازم است تا بر حال جانم رحم کند؛ زیرا جز او کسی را نمی‌بینم که در کنار بستر من از عشق بسوزد.

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

تو مانند گل هستی و خنده بر لبانت زیبنده است؛ آیا رواست که منِ عاشق، مانند بلبل یا بوتیمار، بی‌قرار و اندوهگین بنشینم و از شادی و وصال تو محروم باشم؟

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

رقیب از حسرت انگشت می‌گزد و می‌خواهد سعدی چشم از معشوق بردارد؛ اما ای باغبان، نترس، من تنها به گل نگاه می‌کنم و قصد چیدن آن را ندارم.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤