
سعدی-غزل شماره 459
ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
آن در دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم
معنی بیتهای شعر
ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای مرهم زخم و مایهٔ آرامش جانم، اینچنین با دوری و جداییات مرا میازار.
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
ای آرامش دل زخمی من، تو پریشانی و آشفتگی خاطرم را سامان میدهی.
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
میگویند دست از دامان او بردار، تا او نیز دست از گریبان تو بردارد و آزارت ندهد.
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
کسی که مرا به باغ و جای شادی دعوت میکند، اگر تو را نبینم، در حقیقت مرا به زندان میبرد.
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
شگفتا که نه راهی برای رسیدن به نزد تو مییابم و نه میدانم چگونه از حضورت بیرون بیایم.
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
اگر یک روز مرا به بندگی خود بپذیری، روز دیگر خواهی دید که از شادی و افتخار، خود را پادشاه میدانم.
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
ای گلِ بوستان عالم روحانی، آنچنان مرا به خود مشغول کردهای که از گلستان و همهٔ زیباییهای دیگر بیخبر و غافل شدهام.
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
از روزی که قامت سروگونهٔ تو را دیدم، سروِ باغ خودم و همهٔ سروهای دیگر را از یاد بردم.
آن در دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
آن دندانهای مرواریدگونِ دو ردیف تو را که در وصفها و سخنان آمده بود دیدم و مرجانِ چشمم، یعنی دیدگانم، از شدت شگفتی و شیفتگی از کار افتاد.
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
به سعدی میگویند در برابر او شکیبا باش؛ اما من رنج و بارِ عشق او را تحمل میکنم، زیرا توان صبر و شکیبایی ندارم.
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم
ای کاش جانم در اختیارم بود تا آن را نثار و فدای این مونس دل و محبوب خود میکردم.



