آن نه روی است که من وصف جمالش دانم همراه با معنی و تفسیر

آن نه روی است که من وصف جمالش دانم

سعدی-غزل شماره 457

 

آن نه روی است که من وصف جمالش دانم

این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

همه بینند نه این صنع که من می‌بینم

همه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم

آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست

عجب این است که من واصل و سرگردانم

سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم

گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم

عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست

دیر سال است که من بلبل این بستانم

به سرت کز سر پیمان محبت نروم

گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم

باش تا جان برود در طلب جانانم

که به کاری به از این بازنیاید جانم

هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز

صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

عجب از طبع هوسناک منت می‌آید

من خود از مردم بی طبع عجب می‌مانم

گفته بودی که بود در همه عالم سعدی

من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم

گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم

ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم

 

معنی بیت‌های شعر

آن نه روی است که من وصف جمالش دانم / این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

چهرهٔ معشوق چنان زیباست که من توان وصف جمالش را ندارم؛ این سخن را از دیگری بپرس، زیرا خود در برابر زیبایی او حیران مانده‌ام.

همه بینند نه این صنع که من می‌بینم / همه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم

همه او را می‌بینند، اما نه آن‌گونه که من آفرینش و زیبایی او را می‌بینم؛ همه نقش چهره‌اش را می‌خوانند، اما نه آن معنایی را که من از آن درمی‌یابم.

آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست / عجب این است که من واصل و سرگردانم

شگفت نیست که جویندهٔ معشوق سرگشته و حیران باشد؛ شگفت آن است که من با وجود رسیدن به او، هنوز سرگردان و حیرانم.

سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم / گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم

سرو را در باغ می‌کارند، اما اگر اجازه دهی، ای معشوقِ بلندبالا و روان، تو را بر سر و چشم خود می‌نشانم و گرامی‌ات می‌دارم.

عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست / دیر سال است که من بلبل این بستانم

عشق من به چهرهٔ گل‌گون تو تازه و امروزی نیست؛ سال‌هاست که مانند بلبلِ این باغ، دلباخته و شیفتهٔ توام.

به سرت کز سر پیمان محبت نروم / گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم

به جان تو سوگند که از پیمان مهر و وفاداری‌ام بازنمی‌گردم؛ حتی اگر فرمان دهی که به سوی نوک تیر و پیکان بروم، آمادهٔ فرمان‌برداری و فدا شدنم.

باش تا جان برود در طلب جانانم / که به کاری به از این بازنیاید جانم

بگذار جانم در راه جست‌وجوی معشوق از تن بیرون رود، زیرا جان من هیچ کاری بهتر و شایسته‌تر از طلب جانان نمی‌تواند انجام دهد.

هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز / صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

ای یار گرامی، هر پندی بدهی می‌شنوم؛ اما مرا به شکیبایی و دوری از دوست فرمان مده، زیرا توان صبر کردن از معشوق را ندارم.

عجب از طبع هوسناک منت می‌آید / من خود از مردم بی‌طبع عجب می‌مانم

تو از سرشت و میل‌های عاشقانهٔ من شگفت‌زده می‌شوی؛ اما من خود از مردمی که هیچ ذوق و شور و عشقی ندارند، در حیرتم.

گفته بودی که بود در همه عالم سعدی / من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم

گفته بودی که در سراسر جهان کسی مانند سعدی وجود دارد؛ من در برابر تو هیچ و بی‌ارزشم و هرچه تو درباره‌ام بگویی، همانم.

گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم / ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم

اگر با لطف و پذیرش خود مرا گرامی بداری، فرشته و پاک‌سرشت می‌شوم؛ و اگر با تازیانهٔ خشم و قهرت بر من بتازی، شیطان و بدکردار خواهم بود.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤