
سعدی-غزل شماره 442
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
عقل در دمدمه خلق جهان اندازم
نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم
تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم
تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم
دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم
خویشتن را به طفیلی به میان اندازم
تا نه هر بیخبری وصف جمالت گوید
سنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم
گر به میدان محاکای تو جولان یابم
گوی دل در خم چوگان زبان اندازم
گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست
چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم
یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بین
حق علیم است که لبیک زنان اندازم
معنی بیتهای شعر
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
عقل در دمدمه خلق جهان اندازم
خوشا آن روزی که جانم را در راه تو فدا کنم و سخنان و داوریهای مردم جهان را نادیده بگیرم.
نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم
زیبایی و نیکویی تو را برای همه، چه دانا و چه نادان، بازگو کنم و نامت را بر زبان پیر و جوان بیندازم.
تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم
تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم
تا چه زمانی عشق سوزان خود را پنهان کنم و تیر دردآور عشق را در نهان بر دلها بزنم؟
دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم
خویشتن را به طفیلی به میان اندازم
هرگاه مجلس عاشقانِ رنجکشیده از غم تو گرم شود، من نیز به پیروی از آنان خود را در میانشان بیندازم.
تا نه هر بیخبری وصف جمالت گوید
سنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم
برای آنکه هر ناآگاهی نتواند وصف زیبایی تو را بر زبان آورد، با سخنان ستایشآمیز و بزرگداشت تو، راه سخن گفتن را بر او ببندم.
گر به میدان محاکای تو جولان یابم
گوی دل در خم چوگان زبان اندازم
اگر در میدان همانندگویی و وصف تو فرصت جولان بیابم، دل خود را همچون گویی در خم چوگان زبان به حرکت درمیآورم؛ یعنی با زبان، عشق و شیفتگی خود را آشکار میکنم.
گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست
چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم
برای گردنکشان و مغروران، راهی به درگاه پذیرش تو نیست؛ ازاینرو هستی و خودبینی خویش را مانند قلم، در برابر تو سر میبرم و نابود میکنم.
یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بین
حق علیم است که لبیک زنان اندازم
سعدی را به یاد آور و جانفشانی مشتاقان را ببین؛ خداوند بهخوبی میداند که من نیز با شوق و پاسخگویان به ندای عشق، جان خود را فدا خواهم کرد.



