باز از شراب دوشین در سر خمار دارم همراه با معنی و تفسیر

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

سعدی-غزل شماره 432

 

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی

عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم

مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده

کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر

کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم

موسی طور عشقم در وادی تمنا

مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش

بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم

چندم به سر دوانی پرگاروار گردت

سرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد

عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی

تا بامداد محشر در سر خمار دارم

 

معنی بیت‌های شعر

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم / وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

هنوز از شرابی که دیشب نوشیده‌ام، سرمستی و خماری در سر دارم و از باغ وصال یار، گلی در آغوش گرفته‌ام.

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی / عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

اگر از سرمستی و شور عشق، جهان را برهم بزنم، مرا سرزنش مکن؛ زیرا اندیشه و عشق یار در سر دارم.

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم / مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

ای ساقی، جامی بیاور که از زهد و پرهیزکاری توبه کرده‌ام؛ و ای نوازنده، آهنگی بنواز، زیرا از توبه کردن شرم دارم.

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

سیلاب نیستی و فنا را بر وجود من جاری کن؛ زیرا از این جهان هستی و زندگی خاک‌آلود، غبار اندوه بر دل دارم.

شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر / کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم

با آب غیرت، نقش و نگار ظاهری را از خود شسته‌ام؛ زیرا در خانه دل خویش نقش و نگاری عمیق‌تر و باارزش‌تر دارم.

موسی طور عشقم در وادی تمنا / مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

من در عشق، همچون موسیِ کوه طور، در وادی آرزو و طلب سرگردانم و از نرسیدن به دیدار یار، هزاران زخم و درد مانند خود دارم.

رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش / بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم

وقتی رفتی، دل و شکیبایی و خرد من نیز همراه تو رفت؛ بازگرد، زیرا هنوز نیمه‌جانی دارم تا آن را در راه تو فدا کنم.

چندم به سر دوانی پرگاروار گردت / سرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

تا کی مرا مانند پرگار، گرد خود می‌گردانی؟ من در عشق تو سرگشته‌ام، اما در این راه استوار و پابرجا مانده‌ام.

عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد / عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم

برای آرام گرفتن دل، عقلی کامل لازم است؛ اما من نه عقل کاملی دارم و نه دل آرام و قرارگرفته‌ای.

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی / تا بامداد محشر در سر خمار دارم

از آن شرابی که عشق تو در کام جان سعدی ریخت، تا صبح قیامت سرمست و گرفتار خماری عشق خواهم بود.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

1 دیدگاه دربارهٔ «باز از شراب دوشین در سر خمار دارم;

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤