چنان در قید مهرت پای بندم همراه با معنی و تفسیر

چنان در قید مهرت پای بندم

سعدی-غزل شماره 417

 

چنان در قید مهرت پای بندم

که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم

گهی بر حال بی سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی

که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار

حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست

مده گر عاقلی ای خواجه پندم

چنین صورت نبندد هیچ نقاش

معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها

نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام

اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور

برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت

گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست

من این بیداد بر خود می‌پسندم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی تصویری از دلباختگی عمیق و اسارت عاشقانه در برابر محبوب ارائه می‌دهد. شاعر خود را همچون آهویی در کمند می‌بیند که از بند مهر رهایی ندارد و با درد عشقی درمان‌ناپذیر دست‌وپنجه نرم می‌کند. فضای شعر آمیخته با سوز، ناله و اندوهی لطیف و عاشقانه است.

معنی بیت‌های شعر

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

آن‌چنان گرفتار عشق و محبت تو هستم که گویی آهویی در دام افتاده‌ام.

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم

گاهی بر درد بی‌درمان خود گریه می‌کنم و گاهی بر حال پریشان و آشفته‌ام می‌خندم.

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم

عشق چنان مرا بی‌خود کرده است که نه هوشی برایم مانده و نه گوشی برای شنیدن و به کار بستن اندرز خردمندان.

مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم

طاقت صبر کردن یکباره از من گرفته شد و راز و داستان عشق خود را آشکارا در همه‌جا بازگو کردم.

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم

من آن‌قدر دیوانه نیستم که از معشوق دست بکشم؛ ای مرد خردمند، اگر عاقلی، مرا نصیحت نکن.

چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم

هیچ نقاشی نمی‌تواند چهره‌ای چنین زیبا بیافریند؛ پناه بر خدا، من نیز هرگز دل از چنین چهره‌ای نمی‌کنم.

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها
نه تنها من اسیر و مستمندم

چه بسیار جان‌ها و پیکرها که در اندوه عشق تو فرسوده شده‌اند؛ تنها من گرفتار و نیازمند تو نیستم.

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم

اگر دوباره نزد من بازگشته‌ای، از ناچاری و ناکامی بوده است؛ وگرنه بازگشت تو را نشانه بلندبختی خود می‌دانم.

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

اگر حتی هنگامی که در گور خفته‌ام مرا صدا بزنی، روح رنج‌کشیده‌ام آرام خواهد گرفت.

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

جان و سرم را فدای خاک پای تو می‌کنم، چه به من آرامش برسانی و چه آسیب و رنجی وارد کنی.

و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می‌پسندم

اگر آسایش و خشنودی تو در رنج کشیدن سعدی است، من این ستم را بر خود می‌پذیرم و آن را روا می‌دانم.

نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل از دلباختگی عمیق و رهایی‌ناپذیر سخن می‌گوید؛ عشقی که عقل و صبر را از او گرفته و او را میان گریه بر درد خویش و خنده بر بی‌سامانی‌اش سرگردان کرده است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤