
سعدی-غزل شماره 393
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان
وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر
میبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
چندان که میبینم جفا امید میدارم وفا
چشمانت میگویند لا ابروت میگوید نعم
آخر نگاهی بازکن وانگه عتاب آغاز کن
چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر
با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم
خار است و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آن
سهل است پیش دوستان از دوستان بردن ستم
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدرد
سلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم
میزد به شمشیر جفا میرفت و میگفت از قفا
سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم
معنی بیتهای شعر
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم / صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
ای محبوب، از سر تا پا هزاران آفرین بر وجودت باد؛ آفرین بر آفریدگار تو که چنین موجودی را از نیستی پدید آورد.
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان / وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
در جهان دیگر کسی را ندیدهام که چون خورشید درخشان و چون سرو روان و خوشخرام باشد؛ وصف تو در سخن نمیگنجد و نام و ویژگیهایت با قلم نوشته نمیشود.
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر / میبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
با خود گفتم شاید مانند طاووس، هر عضو تو از عضو دیگر زیباتر باشد؛ اما اکنون میبینم که از سر تا پا چون نیشکر شیرین و دلپذیری.
چندان که میبینم جفا امید میدارم وفا / چشمانت میگویند لا ابروت میگوید نعم
هرچه بیشتر از تو بیمهری میبینم، همچنان به وفاداریات امیدوارتر میشوم؛ چشمانت میگویند «نه»، اما ابرویت میگوید «آری».
آخر نگاهی بازکن وانگه عتاب آغاز کن / چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
دستکم یکبار به من نگاه کن و سپس آغاز به سرزنش کن؛ هرقدر میخواهی ناز و غرور بورز، زیرا من مانند خدمتگزاری در برابر پادشاه در اختیار تو هستم.
چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر / با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم
اکنون که دل مرا ربودهای، ایمان و دینم را مبر و هوش و خرد را از این بینوای عاشق نگیر؛ با دوستداران خود دشمنی مکن، زیرا شکار حرم را نباید کشت.
خار است و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آن / سهل است پیش دوستان از دوستان بردن ستم
در بوستان هم خار هست و هم گل، اما هرچه محبوب انجام دهد نیکو و پسندیده است؛ دوستان، ستم و آزار دوستان خود را آسان و با بزرگواری تحمل میکنند.
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدرد / سلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم
او رفت، در حالی که جان من از دوریاش میسوزد و این جامه از شدت اندوه بر تنم پاره میشود؛ پادشاهی که به خواب رفته است، چه غمی از پاسبانان و نگهبانان خود دارد؟
میزد به شمشیر جفا میرفت و میگفت از قفا / سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم
محبوب با شمشیر بیمهری بر من میتاخت و هنگام رفتن از پشت سر میگفت: اگر سعدی از ما بنالد، مردان از درد و رنج شکایت نمیکنند.
پیام و مفهوم اصلی
پیام اصلی این غزل ستایش بیپایان زیبایی و کمال معشوق است؛ سعدی آفرینش او را جلوهای از قدرت خداوند میداند و چهره و اندامش را چنان دلانگیز و هماهنگ توصیف میکند که وصف آن در سخن و قلم نمیگنجد. شاعر با وجود جفای معشوق، همچنان به وفاداری و مهر او امید دارد و از اشارههای چشم و ابرویش نشانههایی از پذیرش و پاسخ مثبت میجوید؛ بنابراین مفهوم شعر، عشق همراه با تحسین، شیفتگی و امیدواری به وصال است.



