
سحاب اصفهانی – غزل شماره 65
جز دام توام شکر که جای دگری نیست
ور هست مرا جای دگر بال و پری نیست
می نوش چه اندیشه ات از رنج خمار است
آن عیش کدام است که بی دردسری نیست
ضدند نکویی و وفا ورنه که دیده ست
هرگز پدری را که به فکر پسری نیست
دانم اگر این است مرا قوت پرواز
وقتی که به گلشن رسم از گل خبری نیست
از لعل شکربار مرا هیچ نصیبی
غیر از لب خشکی و جز از چشم تری نیست
دانی که ز هم عشق و هوس کی بشناسی
روزی که در آن کوی به جز من دگری نیست
بگذار قدم همچو سحاب ای دل گمراه
پا در ره عزلت که در آن ره خطری نیست



