
سحاب اصفهانی – غزل شماره 298
از او به یاری بختم امید غمخواری
ولی دریغ که بختم نمی کند یاری
چه غم ز دیده ی بیدار عاشقان آن را
که نیست یک دمش از خواب ناز بیداری
به دام تا نفتد صید خود کجا داند
هر آنچه یافته صید من از گرفتاری
بر تو خوار بود هر عزیز و عزت تو
بر آن کسان که ندانند عزت از خواری
پس از هزار عتابم به مدعی بخشید
هزار زخم زد اما یکی نشد کاری
بکوش تا دل آزرده ای به دست آید
وگرنه سهل بود از بتان دل آزاری
تو را که هست به لب معجز مسیح از چیست
که چشم توست چنین مبتلای بیماری
جدا از مهر رخ او ز آه و اشک سحاب
بود چو برق یمانی و ابر آزاری



