
سحاب اصفهانی – غزل شماره 265
به روی غیر چو نگذاری ام که در بندم
ز آستان توام به که رخت بربندم
هزار عقده فزون تر بود به رشته ی مهر
ز بس تو بگسلی و من به یکدگر بندم
چو من به خاک درت تا کسی نیابد راه
ره سرای تو را زآب چشم تر بندم
عجب نه آتش شوق ار بسوزدش پر و بال
چو نامه ات به پر مرغ نامه بر بندم
همان نبسته گشایم به کویش آن باری
که هر دم از ستم او پی سفر بندم
دلم گرفت ز وضع جهان خوشا کنجی
که از جهان و ز اهل جهان نظر بندم
کمر به دلبری آن بت چو بست زاهد داد
سحاب اجازه که زنار بر کمر بندم



