
خواجوی کرمانی – غزل شماره 176
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست
وانک اقرارش به بت رویان نباشد کافرست
چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم
کان زمان از خویش غالب می شوم کو حاضرست
زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده است
تندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابرست
عاقبت بینی که کارش در هوا گردد بلند
ذره ی سرگشته کو در مهرورزی ماهرست
هر که را خاطر به زلف ماهرویان می کشد
عیب نتوان کرد اگر چون من پریشان خاطرست
عاقلان دانند کادراک خرد قاصر بود
زآنچه بر مجنون ز سرّ حسن لیلی ظاهرست
در هوایت زورقی بر خشک می رانم ولیک
جانم از طوفان غم در قعر بحری زاخرست
کی سر مویی زبانم گردد از ذکرت جدا
کز وجودم هر سر مویی زبانی ذاکرست
ای که فرمایی که خواجو عشق را پوشیده دار
چون توانم گر چه دانم کان لباسی فاخرست



