اشعار حمید مبشر

اشعار حمید مبشر
شعر نخست :
بهار آمده در كوچه چتر گل بر سر
نوشته عید مبارک به روی حلقه در
گذشته از همه شهرها و آورده
ستارههای قشنگی ز شهر پیشاور
بهار حال خوشی دارد و پر از خندهست
میان سبزه كنار درخت زیر گذر
سبد سبد گل سرخ و سفید آورده
لباس تازه به تن كرده است كوه و كمر
خدا كند كه بیاید شبی به كلبه من
بگیرد از من دلخسته و نزار خبر
خدا كند كه بماند همیشه در ده ما
مباد آن كه از این ده كند خیال سفر
مباد آن كه دلش بشكند از این مردم
مباد آن كه دلش بشكند از این كشور
شعر دوم :
دلم گر سبز مانده در زمستان، از بهار توست
تمام باغهای سبز ساحل، یادگار توست
میان دشتِ احساسِ تو موجی لاله میخیزد
گلستانهای خوش بوی شقایق از تبار توست
میان کوچه، روشن کردهای فانوس اشکت را
نگاه عابرانِ خسته، امشب شرمسار توست
دل من میرود هر شب به سوی بیت الاحزانت
از آن جا زائر دلخستهی سنگ مزار توست
از اقیانوس میپرسم نشان خانهی سبزت
که دریا قسمتی از شعرهای سوگوار توست
جهان بی یاد تو لبریز ابهام است، تاریک است
و چون فانوس روشن در نگاهم روزگار توست
میان آن همه آوازهای سرد و یخ بسته
دلم گر سبز مانده در زمستان، از بهار توست
شعر سوم :
سحر در هالهای از شوق، بیدار است، میبینی؟
در آن سوی افق، شوری پدیدار است، میبینی؟
نسیمی میوزد از دوردست باغ های شهر
که از عطر گل صدبرگ، سرشار است، میبینی؟
بخوان، بارانی از دروازه های شهر در راه است
اجابت صف به صف، آن سوی دیوار است، میبینی؟
میان حوض، تصویر خیال انگیز مهتابیست
که در آغوش سرسبز سپیدار است، میبینی؟
مزار عاشقان در شعلهای از اشک، روشن بود
گمانم صبح روز وصل دلدار است، میبینی؟
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،کشور افغانستان افغان افغانی،حميد مبشر.









