اشعار مجد همگر

اشعار مجد همگر
شعر نخست:
ای چهره تو آیینه ی صنع خدایی
جان گهره گشاید ز تو چون چهره گشایی
آیینه همه چیز نماید به جز از جان
تو هیچ به جز صورت جان می ننمایی
بر دعوت من عارض تو شاهد عدل است
بر روی تو خطت بدهد نیز گوایی
من مهر گیا ورزم و از وی نبرم مهر
تا سبزه خط تو کند مهر گیائی
دانم به حقیقت که همه خلق ترایند
من هیچ ندانم که تو از خلق کرایی
کینی ننمایی که نه در مهر فزایم
مهری ننمایم که نه در کینه فزایی
شعر دوم:
حسن جهانگیر تو مملکت جان گرفت
کفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
در هوس عشق تو رخت برانداخت صبر
عقل ز دیوانگی راه بیابان گرفت
گشت پریشان دلم در هوس زلف تو
تا وطن خود در آن موی پریشان گرفت
بوی سر زلف تو باد به گلزار برد
بلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
بلبل باغ سخن تا پسر همگر است
از نفسش عندلیب نغمه و دستان گرفت
شعر سوم:
قسمتی از یک قصیده
وقت آن است که بلبل به گلستان آید
هر که عاشق بود از خانه به بستان آید
غنچه در پوست نگنجد ز نشاط می و بزم
تا که از طرف گلستان به بستان آید
راستی گل به طرب یار مرا می ماند
که وصالش به یکی هفته به پایان آید
ناله ی بلبل مست از طرب گل خیزد
ناله ی من همه از سوز دل و جان آید …
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی: خواجه مجدالدین بن احمد بن یوسف ابن همگر شیرازی یزدی اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از قصیده های شعر درباره فصل بهار ارز دیوان گزیده بهترین و زیباترین.





