
آذر بیگدلی – غزل شماره 12
زمام ناقه گرفته است ساربان تنها
فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
ز رفتنت به زمین زد مرا چو فرصت یافت
بیا که بی تو مرا دیده آسمان تنها
به گرد محملم اغیار راه اگر بدهند
فتم چو گرد به دنبال کاروان تنها
به من که در قفس افتاده ام نمیدانی
چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟
نمیروم به ستم از در تو، این ستم است
که آستان تو ماند به پاسبان تنها
چو گل بپرورمت، گر چه آسمان دانم
که باغ را نگذارد به باغبان تنها
بهای خون من، این بس بود که برخیزم
به روز حشر از آن خاک آستان تنها
مرا ببر، چو به کوی بتان روی آذر
که غم ز دل نبرد سیر بوستان تنها



