قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / بایگانی برچسب: داستان کوتاه

بایگانی برچسب: داستان کوتاه

داستان کوتاه ماهیگیر و تاجر

 یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟ ماهیگیر :مدت خیلی کمی. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه دو راهب

  دو راهب در باران می‌رفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همان‌طور که آرام آرام از خیابان می‌گذشتند، دختر زیبایی را دیدند ‏که لباس فوق‌العاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمی‌توانست از آنجا عبور کند. راهب مسن‌تر بدون این‌که کلامی …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه موفقیت شعبده باز

  در کافه،دو شعبده باز برنامه اجرا می کردند که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت . روزی شعبده باز ناموفق از آن دیگری پرسید:”چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند در حالی که تو اذعان داری کار من حرفه ای تر است”؟ شعبده باز موفق …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه چادر

  شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟! واتسون گفت …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه کوهنورد

  داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجراجوییخود را آغاز کرد.ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه انتخاب شوهر

  یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه مکالمه با خدا

  خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد.به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه پدربزرگ

  پيرمردی تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختی مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روی ميز ريخت و ليوانی را بر زمين انداخت و شکست. پسر و عروس …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه دوست داشتن مادر

  مردي مقابل گل فروشي ايستاد و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست کند . وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه خدا و گنجشک

  روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه مرد سنگ تراش

  روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در،باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال اوغبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند …

توضیحات بیشتر »