غزل
کنج تنهایی
هوا رنگِ دگر دارد، هوای سردِ شبدیز است
درختان برگ می ریزند و طاسِ ابر لبریز است
اتاق باغ را در کنج تنهایی بیارایید
که رعد و برق پاییزی دراز و تیره و تیز است
گلِ قندیل را در سقفِ گلخانه بیاویزید
صدای خشمگینِ تک تکِ پاهای پاییز است
نگفتم گِردباد آید، الاای باغبان برخیز!
ندانستی! که گُل از سفرۀ پاییز پرهیزاست
لگد بر برگ زرد و سرخ پاییزی مزن رهرو
که یادِ خاطراتِ گلبهارِ بس دالاویز است
زبان ترک ترکِ برگه های خشک می گوید
که در تقویم عالم، مرگ من روزِ غم انگیز است
نقل از مجموعۀ شعر(جنازه فریاد) میرظهورالدین شهیر
فن عمل
نمی دانم که درفنِ عمل هم چیز می دانند!
بهارِ بس معانی شگفت انگیز می دانند
غروب برگ های سبز را پاییز می دانند
مزاج گرمی و سردی گل را نیز می دانند
نگاه سرو را در خشکسالی های قرنی و
زبان ریشه را با نم نم کاریز می دانند
مشخص می کنند، آری! تفاوتهای رنگ و بو
فراق برگ را از شاخه ی گل تیز می دانند
و سطح گرم را در سرزمین صافِ اندیشه
بلی! با بذر واژه سبز و حاصل خیز می دانند
صدای صد کتاب دل به لب نای گلو بندند
نمی دانم که در فن عمل هم چیز می دانند!
نقل از مجموعۀ شعر(جنازه فریاد) میرظهورالدین شهیر
مشت حادثه
تا پشتِ پای ثانیه ها وار می شوم
با مشت های حادثه تکرارمی شوم
از محنت زُمخت نفس های زندگی
درشاخه ی درختِ هوا، خار می شوم
شب رفت باز در دلِ تندیس روز مُرد
اکنون ز خواب صد شبه بیدار می شوم
خارسیاه از تنِ این باغ برکنم
با دستِ پاکِ خاشعه ایثار می شوم
من سازه ی به دست تمنا نمی شوم
من خارِ چشمِ حلقه ی اغیار می شوم
آزاد از نمودِ هوا های زندگی
ای برده ی هوس، دمی بگذار می شوم
نقل از مجموعۀ شعر(جنازه فریاد) میرظهورالدین شهیر
شعرمن
بردستچینِ شعر، چه زیباست، شعرِمن
با واژه های سره مطلاست، شعرِمن
زخمِ نهانیِ جگرِ چاک چاک، چیست؟
دردی چو حجمِ کرۀ دنیاست، شعرمن
درمجمرِ سیاهِ دلِ بی قرارِ قرن
یک توته قوغِ سرخِ تمناست، شعرمن
فواره های آبِ سرابِ دوچشمِ او
از لنزِ چشمِ قافیه پیداست، شعرمن
بی ماهیانِ قاتلِ دریای زندگی
آبِ زلالِ بحرِ مصفاست، شعرمن
ای زندگی به رغمِ دروغت، دروغ نیست
اما بدان که یکسره، یک لاست، شعرمن
با کاروانِ فاجعه تنها بدستِ دهر
در غم فرونشسته و تنهاست، شعرمن
تا کوهِ قافِ شعر مرو، صبرکن، بیا
برخیز و خود نگر که دراینجاست، شعرمن
همه گفتند
من نگفتم! همه گفتند! که باورکردیم
این سخن از لبِ ناپاکِ کی ازبرکردیم
بادوسنگِ سیۀ تهمت و تکرارِ دروغ
دل آیینه شکستیم و مکدرکردیم
مستند های سیه رویی بوجهلی را
ازسرِجهل گرفتیم و بلب سرکردیم
یکطرف حق، طرفی کثرت آرای خطا
به زبان بازسرانگشتِ غلط ترکردیم
درسیه روزی اندیشۀ ما نیست شکی
مگر! ازروز، سخن گفته و محشرکردیم
مُعبرِباغ
به گفتن درنمی آید به گوشت صوتِ زنجیرم
چرا برمسِّ دل نگذاشته تاثیری، اکسیرم
نمک از کوه بیگانه نریزانم به دیگِ فکر
که زهراگین نگرداند طعامِ پاکِ تدبیرم
سیه پوشم ز دستِ صد خِرَد مرده، وَ چون یلدا
شبستانِ ملامت باراین دنیاست، تقدیرم
دلِ مرداب تو گرداب غم گردیده درچشمم
من آخر هم به زیر چتر این تقدیر می میرم
هدف فریادی ازپژواکِ آوازِ نخستین است
که مانا تا ابد ماند طنینِ پاکِ تقریرم
خیالم سبز، خوابم خوش، زبانِ همتم بالاست
من آن آتش دلِ پارینه و سیمرغ تعبیرم
کورۀ غم
دل ساخت، زبان بافت، به سرنیزه برافراخت
درخِطَّۀ ما صادق و کاذب، کسی نشناخت
ازبسکه شنید این سخنِ اهلِ جفا را
تکرارِ سخن شبهه به ذهنِ خِرَد انداخت
در دایرۀ شرطِ زبان، باگرو دل
ایمان و خِرَد بُرده به دربارِعدو باخت
ازجهلِ مُرَ کَّب به سَرِ مَرکَبِ جاهل
باخصم یکی گشته و برمنزلِ ما تاخت
القصه که لبهای ورم کردۀ ناپاک
ما را به تهِ کورۀ غم یکسره بگداخت
رگبار پاییز
از کدامین راه آمد در دلِ یلدای شب
باز پُر شد سینه ها از آه و واویلای شب
رعد با رگبارِ پاییزی رسید از پشتِ باغ
پُندکِ گلباغ پژمرد و بشد در پای شب
شبپره از بام آمد زیرِ پای بید مُرد
بید ها خشکید و گم شد سایه روشن های شب
شبچراغانی خوانِ دیگران مستور نیست
مِهرِ ما را آب ریزاندند در مینای شب
باز ها با بالهای باز پَر برداشتند
زاغ ماند و باغبان و خانۀ تنهای شب
شاخه چینی صنوبرها نصیبِ ما نشد
طالع کوته کجا و این قدِ بالای شب
درشبستانِ فلاکت، زودترآمد فرو
باز بر فرقِ امیدم مُشبِ بی پروای شب
سپید نیست
امروز رنگِ سبزِ تمنا سپید نیست
صبح بهار و صورتِ زیبا سپید نیست
آبِ زلالِ دهکده در جوی زند گی
برجسمِ تکدرختِ دلِ ما سپید نیست
رنگِ سپید و پاکِ صدف های قیمتی
دستی نخورده، در ته دریا سپید نیست
گَردِ فضای فصل شما را بروبد آب
اردیبهشت و بهمن اینجا سپید نیست
شب تا قلم بدستِ تفکرگرفت مَرد
درغم فرو فتاد که معنا سپید نیست
قافِ ناکجا
آری گمان بد که صدای خوش شماست
گودالِ طمطراقِ دروغینِ قصه هاست
افعی بدگمانی که در سینه پرورید
بهتان کمینه عیبی درین مارِ تیزپاست
در گوشه گوشه، لب لبِ پُس پُس گرفته اید
غیبت سرای تان دلِ مصداقِ ادعاست
ای درد و ای دریغ! به حالِ بدِ دروغ
در کُنج عاقبت به دل افسوسِ این صداست
مست است تارزن به سرای دریغ و درد
تا آن کجا که درآن قافِ ناکجاست
ارسال یک پاسخ
-
جمعمان جمع!
1 سال قبل
-
دستهای خالی من
1 سال قبل
-
فانوس خیال
1 سال قبل
-
هوس سرخ
2 سال قبل
- 4 تالارهای گفتمان
- 177 موضوعات
- 214 ارسال
- 0 آنلاین
- 1,271 اعضا