
مخفی بدخشی – مخمس شماره 4
مخمس با تضمین غزل” ادا “
عمر رفت و بر غرور نفس شیطانم هنوز
در تحیرگاه عالم محو و حیرانم هنوز
روز و شب مشغول بازی همچو طفلانم هنوز
” وز شکست توبه غرق بحر عصیانم هنوز
بسته ی زنجیر طبع نابسامانم هنوز ”
شاه حسنت سالها باج از مه تابان گرفت
ملک دلها را به تیغ ابرو از خوبان گرفت
لعل سیراب تو از شهد و شکر تاوان گرفت
” عمرها شد خضر خطت چشمه ی حیوان گرفت
در خیال ظلمت زلفت پریشانم هنوز ”
تا که شد مأوای عاشق خاک کویت در ازل
مرغ دل شد بسته ی هر تار مویت در ازل
کاشکی هرگز نمیدیدیم رویت در ازل
“دیده بودم عارض بیگانه خویت در ازل
آشنا مژگان نمیگردد به مژگانم هنوز ”
هر که سویت یک نظر ای دلبر عیار کرد
دین و دل بر باد داد و از خرد انکار کرد
همچو صنعان بت پرستید و به کفر اقرار کرد
” عقده ی زلفت شمردن سبحه ی زنار کرد
کس نمیداند زبان کفر و ایمانم هنوز”
دوستان در دامنش عمری زدم چنگ امید
صد جفا مخفی از آن شوخ ستمگر پیشه دید
آنچه دیدم نیست کس را طاقت گفت و شنید
” گشت خطش زلف و زلفش ریش و ریشش شد سفید
ای «ادا» من بسته ی آن عهد و پیمانم هنوز ”