
مخفی بدخشی – غزل شماره 23
عارض نیکو
یاد باد آنکه گذارم به سر کوی تو بود
دیده ام جلوه گه آینه ی روی تو بود
گردش قبله نمای دل دیوانه ی من
به سجود خم محراب دو ابروی تو بود
قمری دلشده در باغ که کوکو میگفت
عاشق سر روان قد دلجوی تو بود
تابش ماه شب افروز و ضیای خورشید
ذره ی پرتوی از عارض نیکوی تو بود
شیخ و ترسا به در کعبه و بتخانه شدند
دست مخفی به خم حلقه ی گیسوی تو بود