
عمعق بخارایی – قصیده شماره 3
در مدح ابوالحسن شمس الملک نصیرالدوله ناصرالدین نصر بن طفقاج خان ابراهیم
خوشا باد سحرگاهی که بر گلبن گذر دارد
که هر فصلی و هر وقتی یکی حال دگر دارد
گهی بر عارض هامون ز برگ لاله گل پوشد
گهی بر ساحت صحرا ز گل نقش صور دارد
دم عیسی است، پنداری، که مرده زنده گرداند
پی خضر است، پنداری که عالم پر خضر دارد
نسیم باد فردوس است گویی کز شمیم او
رخ باغ و کنار راغ چون فردوس فر دارد
سحرگه باد شبگیری به گل بر، ساحری سازد
چنان گویی کلید سِحر در دست سَحَر دارد
نگاران بهشتی را نقاب از چهره بگشاید
عروسان بهاری را حجاب از روی بردارد
گهی بر گِل گُل افشاند، گهی بر گُل گهر ریزد
گهی در دل مکان سازد، گهی بر سر مقر دارد
الا ای باد روح افزای مهرانگیز مشک افشان
خبر ده: کان نگار ما ز حال ما خبر دارد؟
چو ما هر شب سر مژگان به درّ دیده آراید؟
چو ما هر شب رخ و عارض پر از یاقوت تر دارد؟
رسول زلف معشوقی، که چون جیبش بدیدی تو
ز مشکین زلف معشوقان شمیم تو اثر دارد
براق بوی وصلی تو، که روح از تو طرب گیرد
مگر از جوهر جانی؟ که جان از تو خطر دارد
همه مر روح را مانی، اگر از روح گل بارد
همه اندیشه را مانی، اگر اندیشه پر دارد
ضمیر عاشقانی تو، که یک ساعت نیاسایی
امید وصل معشوقت همیشه در سفر دارد
الا، یا جفت تنهایی و یار روز نومیدی
مبادا جان آن کس کز تو جان را دوست تر دارد
به جان در دارمت، زیرا که اطراف تو هر روزی
به خاک حضرت میمون عالی بر، گذر دارد
مبارک حضرت شاه سمرقند، آن خداوندی
که از عزت مثالش را فلک بر فرق سر دارد
سمرقندی که اطرافش همه گنج طرب روید
سمرقندی که اوصافش همه عین خبر دارد
هوای او به هر جشنی هزاران شوشتر بندد
زمین او به هر گامی هزاران کاشغر دارد
سپهر چارمین است از جلال و جاه چون نبود؟
که خورشید جلال و جاه در وی مستقر دارد
خداوند خداوندان، جهاندار جهانداران
که ملک و عز و جاه و جود میراث از پدر دارد
جمال ملک، خاقان معظم، کز جلال او
قضا در پرده ی غیب از حریم او حذر دارد
خداوندی، که تا جاه است، جاه از وی شرف گیرد
سخاورزی، که تا جود است، جود از وی خطر دارد
خط قوس و قزح گه گه پدید آرد میانش را
که اندر طاعتش هر کس ز ما قوس کمر دارد
به صلح اندر، چو رای او طریق مصلحت جوید
به جنگ اندر، چو تیغ او بساط شور و شر دارد
یکی از دولت و اقبال، منشور شرف بخشد
یکی از نصرت و توفیق، تأیید و ظفر دارد
سخا دارد، کرم ورزد، شرف دارد، طرف گیرد
نسب دارد، حسب دارد، پسر دارد، گهر دارد
ایا فخر همه شاهان و عذر نیک بد خواهان
بد اندیش تو در شریان ز اندیشه شرر دارد
چه خلقی تو؟ که در ایام میمون تو در ملکت
ز عدل تو همی ایام آثار عمر دارد
خجسته پادشاهی تو، رعیت را و ملکت را
خجسته باد جان آن که او چون تو پسر دارد
بهار است، ای بهار ملک و عید است، ای عماد دین
بخواه آن می که بوی مشک و رنگ معصفر دارد
بشارت باد از ایزد همیشه جان آن کس را
که نام و سیرتش زنده چو تو فرخ سیر دارد
بساط زر بدی مرسوم پیش شاه هر عیدی
ازین معنی همی بنده رخان مانند زر دارد
نماند ضایع از فضلش یکی مر خوان خاطر را
که یک دل مُهر مِهر مدح شاه دادگر دارد
بقا بادت به عز ملک، چندانی که تو خواهی
که دولت زین سپس صد عید ازین فرخنده تر دارد