زهی دولت زهی ملکت، زهی همت زهی سلطان

عمعق بخارایی – قصیده شماره 14

در مدح الب ارسلان

زهی دولت زهی ملکت، زهی همت زهی سلطان

زهی حشمت زهی نعمت، زهی قدرت زهی امکان

سپاس آن را که توفیقش موافق گشت با دولت

به تابید چنین دولت، به اقبال چنین سلطان

چنین سلطان که چشم ملک در علم چون او هرگز

ندیده است و نبیند نیز زیر گنبد گردان

خداوندی که تا ملکت شرف پذرفت از ایامش

جمال افزود از او گیتی، جلال افزود از او گیهان

مظفر شد سپاه دین و ایمن شد طریق حق

منور شد رخ اسلام و روشن شد ره ایمان

هزاران صورت جان است در شمشیر او پیدا

هزاران صورت جاه است در اقبال او پنهان

جماد ار جانور گردد، به فر او عجب نبود

که از بیمش همی گردد هزاران جانور بی جان

فلک قدر مَلَک دیدار گردون فر دریا دل

جهان آرای مُلک افروز، کشور گیر فرمانران

سپهر دانش و دولت، بها ملت و ملکت

جمال مسجد و منبر، نظام مجلس و میدان

ز شاهان و جهانداران که را بود این چنین حجت؟

ز سلطانان و جباران که را بود این چنین برهان؟

وی اندر دار ملک خویش و دشمن در ختا عاجز

وی اندر صدر و بر اعدا ز بیمش پیرهن زندان

زهی همت! که چون دستش موافق گشت با رایش

جهانی را براندازد به یک ساعت، به یک فرمان

نه دیبا ماند اندر چین، نه گوهر ماند اندر کُه

نه لؤلؤ ماند اندر بحر و نه زر ماند اندر کان

الا یا دولت عالی، همیشه شادمان بادی

که عالم را تو کردستی بدین شادی چنین شادان

نعیم تو جهان نو بنا کرده است، کاندر وی

صفت گردد همی عاجز، خرد گردد همی حیران

یکی عالم پدید آمد که فردوس برین گویی

نهان خویش بنمود از حجاب غیب ناگاهان

مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت

منقش کرد اقبالش به تأیید شرف ارکان

ز رایت ها و آذین ها همه وادی بهشت آیین

ز ایوان ها و میدان ها همه صحنش نگارستان

یکی از خرمن دیبا، چو قصر و قبه ی قیصر

یکی از گنج مروارید همچون تاج نوشروان

هوا در دُرّ و دَر دیبا نهفته صورت گردون

سپهر اندر رواق و طاق گم کرده ره دوران

فلک کردار منظرها، بر اطراف صنوبرها

ارم کردار طارم ها، به کیوان برزده ایوان

زره زلفان مشکین خط به صحرا دایره بسته

فکنده گوی یاقوتین به پیش عنبرین چوگان

یکی با ساغر زرین، یکی با جام یاقوتین

یکی با بیضه ی عنبر، یکی با دسته ی ریحان

نگاران چون بتان خلد هر یک با دگر زینت

درختان چون درخت خلد هر یک با دگر الحان

زهی همت! که بهر عز دین و زیب دنیا را

جهانی را کنی آباد و گنجی را کنی ویران

مروت را و همت را به جایی بر رسانیدی

که اندر وهم مخلوقان نگنجد وصف این و آن

همی تا چشم مهجوران کنار از خون کند دریا

همی تا زلف دلبندان بساط گل کند میدان

بملک اندر بزی چندان که از اقبال و جاه تو

چو تو گردند فرزندانِ فرزندانِ فرزندان

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها