
عمعق بخارایی – قصیده شماره 2
عنان همت مخلوق اگر به دست قضاست
چرا دل تو چراگاه چون و چند و چراست؟
گر اعتقاد درست است، اعتراض محال
ور اعتراض صواب است، اضطراب خطاست (1)
بلاست جستن بیشی و پیشدستی و باز
همیشه همت ما مبتلای این دو بلاست
به جد و جهد نگیرد زیادت و نقصان
هر آنچه بر من و بر تو ز کردگار قضاست
کمال جویی و دانی که مر وراست کمال؟
به راستی و درستی چنین که آید راست؟
صفات خاص خداوند بنده را نسزد
به هیچ حال خدایی و بندگی نه رواست
طریق آز دراز است و بار حرص گران
به زیر هر نفسی صد هزارگونه بلاست
اگر به دندان ذره کنی هزاران کوه
هر آینه نشود جز هر آنچه ایزد خواست
قضا قضاست و شاهد درست و قاضی عدل
رضا بدانچه قضا اقتضا نمود رواست
به هیچ حال من از زیر بند او نجهم
به هر صفت که بدارد مرا خدای سزاست
جز آنکه طعنه و تعریض دوستان نشاط
برین دلم بتر از صد هزار تیر جفاست
به پیری ام همه کس سرزنش کنند همی
گناه من چه بود؟ از خدای باید خواست
نه اختیار من است این، که اختیار کسی است
که هر چه بر من و تو حکم کرد، حکم رواست
نماز شام، شب عید، چون طلایه ی ماه
برآمد از فلک و نور شمع روز بکاست
سپهر تیره بیاراست رخ به مروارید
چنانکه گفتی دریای لؤلؤ لالاست
مه وثاق من از بهر دیدن مه نو
گره نمود سر زلف و از برم برخاست
دو دیده چون دو گهر بر رخ فلک بردوخت
رخ سپهر به شمع رخان همی آراست
به چشم نیک بدید آخر، آن مه خندان
مهی که سایه ی موی است یا سهیل و سهاست
چون ماه دید، به عادت بگفت: آنک ماه
به شرم گفتمش: ای ماه چهره، ماه کجاست؟
به نوک آن قلم سیمگون اشارت کرد
بگفت: آنک، در زیر زهره ی زهراست
نگاه کردم، نی زهره دیدم و نی مه
بر این شگفت چه گویم همی خدای گواست
نگار من ز سر کودکی و نیکدلی
چه گفت؟ گفت که: بینایی از خدای عطاست
حقیقت است که پیری رسول عاقبت است
همیشه از بر پیری نهایت است و فناست
به شوخ چشمی بگذاشتی جوانی و عمر
کنون که پیر شدی در دلت همان سوداست
تو را چه وقت تماشا و عشرت است و سفر؟
ترا نه پایه ی آسایش و نماز و دعاست
ز خویشتن تو برنجی همی و ما ز عنا
نصیب ما همه از دولت تو رنج و عناست
جهان بمان به جوانان و درد سر بگسل
که کار عالم، تا هست، خار با خرماست
چو پرده ی حرم حرمت از میان برخاست
دهن ببستم، چونانکه عادت حکماست
ز راه دین سخن تلخ او نمودم نوش
از آنکه در سخن راست، راستی پیداست
غلام پیر شهی ام، که صد هزاران پیر
به فر بخت جوانش جوان دل و برناست
شنیدم که: به ده سال جور و ظلم ملوک
به از دو روزه سرسام و فتنه و غوغاست
کنون شد این مثل، ای پادشه، مرا معلوم
به امتی که هلاک است و ملکتی که هباست
به هفته ای که مثال و خطاب تو بگسست
از آن طرف که حداوش و اوزجند و نساست
به اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم
کز آتش و تف خورشید، روی بسته گیاست
نجست هیچ کس، الا اسیر یا مجروح
نماند هیچ زن، الا فضیحت و رسواست
سواد ساحت فرغانه ی بهشت آیین
چو کربلا همه آثار مشهد شهداست
کز آب چشم اسیران و موج خون شهید
نباتهاش تبر خون و خاکهاش حناست
هزار مسجد و محراب خالی است و خراب
هزار منبر اسلام بی دعا و ثناست
واژگان دشوار : 1-این مصراع در برخی از منابع، بدین صورت نیز آمده است : ور اعتراض ثواب است، اضطراب خطاست