ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوش

عمعق بخارایی – قصیده شماره 11

در نکوهش اغل

(1)

ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوش

غایب شده ز عقل و جدا مانده بُد ز هوش

وقت سحر، که چشم شود باز از قضا

دیدم به کوی خلقی ماننده ی سروش

گفتند بنده را که: اغل را شه جهان

از بندگان بنده، زنی هدیه داد دوش

حکم خدای و حکم خداوند نافذ است

من بنده ی مطیعم و فرمانبر خموش

لیکن ستم بود به کنار چنان سگی

سرو ستاره عارض و خورشید لاله پوش

او زن بمزد باشد و این عورتان ما

هنجار زن بمزدند ایدون و زن فروش؟

داماد او چگونه سزد آنکه مر ورا

صد غرچه بیش گاده بود بر ره غموش؟

از گوش تا به گوش دهانی نهاده باز

چون ماهیان کر به میان پارگین زوش

رویی چو روی دیو و دهانی چو کو.. مغ

گوشی چو باد بیزن و کو.. چو گاو دوش

ای کو.. تو دریده تر از چارق بلیس

جز ما نیافتی به مه شهر و دشت حوش؟

با هیچ زن نیابی آن کن که مر تراست

از فرق تا به ساق وز پایشنه تا به گوش

تا ریش تو سپید نشد شوی داشتی

اکنون ز بی زنیت چرا باید این خروش؟

تا کو.. تو ز بستن فرسود و ریش گشت

خواهی کس.. که داری در پیش، کن تو توش

اندر جهان ز جانوران هیچ کس نماند

کز کی.. او نیامد بر کو.. تو دروش

اندر ستور گاه وکیلی ازان من

صد سگ تو و به از تو سگ روسپی فروش

ای مادر و تبار و کسک هات روسپی

این یک حدیث بشنو و چون سگ تو در ملوش

آغوش زنت هرگز بی توز من مباد

تا بشکفد بنفشه و شب بوی و پیلگوش

 


واژگان دشوار : 1– واژگانی که با نقطه چین مشخص کرده ایم، دور از اخلاق بود. به ناچار آنها را ننوشتیم !

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها