دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوش

عمعق بخارایی – قصیده شماره 10

دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوش

آمد برِ من تنگدل و خسته و مدهوش

دو نرگس مخمور چو دو نایژه ی خون

دو لعل گهر پوش چو دو ناوچه ی نوش

دو لب چو دو تا لعل و دو یاقوت شکربار

دو رخ چو دو گلبرگ و دو خورشید زره پوش

آن عارض سیمینش پر از قطره ی سیماب

آن زلفک مشکینش پر از عنبر تر جوش

غرقه شده از خون دل آن چهره ی شیرینش

تیره شد از گرد غم آن صورت نیکوش

از خون، رخ رنگینش پر از جدول تقویم

وز اشک، پر از گوهر ناسفته بناگوش

آمد بر من، گفت: زهی یار وفادار

بس زود شد آن بیعت و سوگند فراموش

ما را به بها عرضه کند پیش تو نخّاس

تو سنگدل از دور همی بینی و خاموش ؟

ای راه خرد بسته، گهی چند به راه آی

وی سدّ جفا بسته، زمانی بوفا کوش

بی قدرترین کس منم امروز بر تو

یاد آیمت آنگه که تهی ماندت آگوش

بس خون که فرو ریزی شبگیر به بالین

آن شب که مرا جویی در دامن شب پوش

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها