فرو خوردم ز غیرت گریۀ مستانۀ خود را - ادبستان شعر پارسی % %

فرو خوردم ز غیرت گریۀ مستانۀ خود را

صائب تبریزی- غزل شماره 362

فرو خوردم ز غیرت گریۀ مستانۀ خود را

فشاندم در غبار خاطر خود دانۀ خود را

فروغ شمع ازان گرد سر پروانه می گردد

که از خاکستر خود ریخت رنگ خانۀ خود را

ز بس ترسیده است از چشم شور خاکیان چشمم

ندارم چشم بینم روزن کاشانۀ خود را

همان دُرد سیه بختی میَم را بی صفا دارد

اگر چون لاله سازم سرنگون پیمانۀ خود را

نهان از پرده های چشم می گریم، نه آن شمعم

که سازم نقل مجلس گریۀ مستانۀ خود را

به کام خضر آب زندگی را تلخ می سازم

به رغبت بس که می بوسم لب پیمانۀ خود را

رم آهوی من اندازِ اوج لامکان دارد

به صحرا چون دهم تسکین دل دیوانۀ خود را؟

خموشان را محرّک بر سر گفتار می آرد

گره کن زلف تا کوته کنم افسانۀ خود را

حریف خضر و رشک آب حیوان نیستم صائب

ز آب تیغ او پر می کنم پیمانۀ خود را

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤