
صائب تبریزی- غزل شماره 2601
گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوند
فکرها در گوشه گیری آسمان پیما شوند
توتیای چشم روزنها بود نور چراغ
دل چو روشن گشت اعضا سربسر بینا شوند
قطرۀ ما چون صدف روزی که بگشاید دهن
تا چه دریاها درین یک قطره ناپیدا شوند
صاف کن آیینۀ دل را درین بستانسرا
تا سراسر برگها چون طوطیان گویا شوند
محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود
اختران در پرتو خورشید ناپیدا شوند
در میان این گهرها رنگ سنگ تفرقه است
چون به بیرنگی رسند این گوهران یکتا شوند
شد پریشان مغز ما از فکر، صائب کو جنون؟
تا چو دستار این بلاها از سرِ ما واشوند
سالها اهل سخن باید که خون دل خورند
تا چو صائب آشنای طرز مولانا شوند



