
صائب تبریزی- غزل شماره 2567
غارت صبر از دلم آن آتشینرو میکند
گرمی خورشید گل را مفلس بو میکند
چشم مجنون بس که از وحشینگاهان پر شده است
چشم لیلی را خیال چشم آهو میکند
آن که چون شبنم ز گل بالین و بستر ساختی
این زمان چون غنچه بالین را ز زانو میکند
چشم میگونی که من زان بادهپیما دیدهام
دُرد می را در قدح بیهوشدارو میکند
چون صبوحی کرده در گلشن درآیی، عندلیب
خردۀ گل را سپند آن گل رو میکند
حرف پهلودار اگر از خط چنین سر میزند
رفته رفته کار را با زلف یکرو میکند
صائب از بخت سیاه خود ندارم شکوهای
هرچه با من میکند آن خال هندو میکند



