صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است

صائب تبریزی- غزل شماره 1187

 

صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است

آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است

دانۀ امّید ما در عهد این بی حاصلان

در زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است

شکوۀ ما در زمان خوی آن بیدادگر

نامۀ در رخنۀ دیوار نسیان مانده ای است

با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من

پنجۀ زورآوران چرخ را پیچانده ای است

حلقۀ جمعیّتی گر هست در زیر فلک

دیدۀ بینایی از وضع جهان پوشانده ای است

فتنۀ آخر زمان در دور چشم مست او

شیشۀ بی بادۀ بر طاق نسیان مانده ای است

کیست صائب با دل پر خون درین وحشت سرا؟

از حریم قرب، بی تقصیر بیرون مانده ای است

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها