
صائب تبریزی- غزل شماره 2340
بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟
مور ما چون تلخکام از شکّرستان بگذرد؟
می رساند رشتۀ نسبت به آن زلف دراز
چشم من چون از سر خواب پریشان بگذرد؟
طوق هستی برگرفت از گردنم داغ جنون
مهر چون طالع شود صبح از گریبان بگذرد
خاک می مالد به لب تیغش ز ننگ خون من
آه اگر این حرف در بزم شهیدان بگذرد
شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد
کاروانِ شبنم از ریگ بیابان بگذرد
ما سبکروحان حریف ناز مرهم نیستیم
دوست می داریم زخمی را که از جان بگذرد
دورباشی نیست حاجت قهرمان عشق را
شیر ره وا می کند چون از نیستان بگذرد
چشمۀ زمزم نمک در دیدۀ خود ریخته است
تا مبادا غافل آن سرو خرامان بگذرد
اصفهان چشم جهان گر نیست صائب از چه رو
سرمه نتوانست از خاک صفاهان بگذرد؟



