از بس گرفت تنگی دل در میان مرا - ادبستان شعر پارسی % %

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا

صائب تبریزی- غزل شماره 727

 

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا

در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا

از بال سعی قوّت پرواز رفته است

ورنه دهان مار بوَد آشیان مرا

از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد

افکند در تنور صد اندیشه نان مرا

خال تو هر چه می برد از کیسۀ من است

این دزد یافته است درین کاروان مرا

برد از دلم هوای وطن را خیال دور

فکر غریب، کرد غریب جهان مرا

از آستان دل به چه جانب سفر کنم؟

شهپر شکسته است درین آشیان مرا

در شکرِ ناوک تو چرا کوتهی کنم؟

پرورده است مغز ازین استخوان مرا

ناف مرا به تیغِ خموشی بریده اند

نتوان گره گشود به تیغ از زبان مرا

شهباز من ز دست شهان طعمه می خورد

نتوان چو سگ فریفت به هر استخوان مرا

رحمی کز اشتیاق قد چون خدنگ تو

خمیازه خانه کرد به دل چون کمان مرا

از انتظار دیدۀ یعقوب باختن

یک چشمۀ متاع بوَد از دکان مرا

صائب شود شکفته گل از ناله های من

دامن کشان به باغ برَد باغبان مرا

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤