
صائب تبریزی- غزل شماره 1734
منم که معنی بیگانه آشنای من است
نهال خامۀ من باغ دلگشای من است
چو نقش، پا ننهم از گلیم خود بیرون
حصار عافیت من ز نقش پای من است
به فکر باغ و غم آسیا چرا باشم؟
که آسمان و زمین باغ و آسیای من است
هزار خوشۀ پروین به نیم جو نخرم
که رزق من ز دو چشم ستاره زای من است
به پاکی گهر من چرا ننازد بحر؟
که خانۀ صدفش روشن از صفای من است
ز مهر کاسۀ دریوزه چون به کف دارد؟
اگر نه صبح گدای درِ سرای من است
نه آتشم که مرا خار دستگیر بود
چو آفتاب همان نور من عصای من است
درین زمانه که بر شرم پشت پا زده اند
منم که روی نگاهم به پشت پای من است
ز روی بستر گل شبنمم چو برخیزد
ز گِرد بالشِ خورشید متّکای من است
به چشم ظاهر اگر تیره ام چو خاکستر
هزار آینه رو، تشنۀ لقای من است
غبار خاطر من طرفه عالمی دارد
که از درون خورش و از برون قبای من است
ز آستان قناعت کجا روم صائب؟
که فرش و بستر و بالین و متّکای من است



