حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست

صائب تبریزی- غزل شماره 1268

حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست

چهرۀ خورشید را روشنگری در کار نیست

آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما

این سبکسیر فنا را مجمری در کار نیست

قطرۀ آبی به هم پیچد بساط خواب را

در شکست اهل غفلت لشکری در کار نیست

هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند

دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست

مطرب ما چون خم می سینۀ پر جوش ماست

محفل عشّاق را خنیاگری در کار نیست

هر چه باید، آدمی با خویشتن آورده است

خواب چون افتاد سنگین، بستری در کار نیست

با زبان گندمین، روزی طلب کردن خطاست

طوطی شیرین سخن را شکّری در کار نیست

گر دهانش در نظر ناید، حدیث او بس است

بادۀ روحانیان را ساغری در کار نیست

کهربایی حاصل ما را به غارت می برد

خرمن بی مغز ما را صرصری در کار نیست

سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را

شوق در هر دل که باشد رهبری در کار نیست

می ربایندت چو شبنم شوخی گلها ز هم

سیر این گلزار را بال و پری در کار نیست

کوه طاقت صائب از دل گو گرانی را ببر

این محیط بیکران را لنگری در کار نیست

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها