تا عرق از چهرۀ جانان تراویدن گرفت - ادبستان شعر پارسی % %

تا عرق از چهرۀ جانان تراویدن گرفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1399

تا عرق از چهرۀ جانان تراویدن گرفت

اشک گرم از دیدۀ خورشید غلطیدن گرفت

گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت

برق تا گردید خندان، ابر باریدن گرفت

تا به دامان قیامت روی آسایش ندید

در تماشاگاه او پایی که لغزیدن گرفت

بی تکلّف گل ز روی دولت بیدار چید

هر که در خواب از دهانش بوسه دزدیدن گرفت

سبزۀ خوابیده از آب روان نگرفته است

خطّ او نشو و نمایی کز تراشیدن گرفت

بر نگاهم لرزه افتاد از تماشای رخش

دست ما را رعشه در هنگام گل چیدن گرفت

حسن را آغوش عاشق پلّۀ نشو و نماست

از فشار طوق قمری سرو بالیدن گرفت

صید مطلب را کمندی به ز پیچ و تاب نیست

رشته جا در دیدۀ گوهر ز پیچیدن گرفت

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

نیست ممکن عمر را دامن به چسبیدن گرفت

از گلستانی که من دلگیر بیرون آمدم

غنچۀ تصویر داد دل ز خندیدن گرفت

گر دل بیدار چون مردان به دست آورده ای

می توان دامان منزل را به خوابیدن گرفت

تا نپوشی چشم از دنیا، نگردی دیده ور

پیر کنعان روشنی از چشم پوشیدن گرفت

گوهر غلطان نمی سازد به آغوش صدف

بر دهن بارست دندانی که جنبیدن گرفت

هر کمالی را زوالی هست در زیر فلک

ماه ناقص بدر تا گردید کاهیدن گرفت

می کند زنجیر رگ را پاره خون گرم من

تا به روی سبزۀ شمشیر غلطیدن گرفت

روزی تن پروران از روزه جز کاهش نشد

آسیا بی دانه چون گردید، ساییدن گرفت

می توان صائب به ریزش شد برومند از حیات

شاخ دامان ثمر از سیم پاشیدن گرفت

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤