
همه مدادهای رنگی ام رادر کودکی گم کرده ام
حالامن مانده ام و یک مداد سیاه
که با آن خورشیدی سیاه می کشم
بالای آدمی سیاه
رو به سوی خانه ای سیاه تر .
*****
پدر
برشی بلند قد بود از آسمان
که در جیب های بارانی اش
همیشه ابری برای باریدن داشت
شبی رفت تا با لهجه آفتابی اش
برای ستاره ها دیکته ی شب بگوید.
واژگان کلیدی: اشعار تارا محمد صالحی،نمونه شعر تارا محمد صالحی،شاعر تارا محمد صالحی،شعرهای تارا محمد صالحی،شعری از تارا محمد صالحی،یک شعر از تارا محمد صالحی،شعر نو تارا محمد صالحي.









