
شعر نخست:
تنهایی
یعنی من،
وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی
و در روشناییِ جهان سهم داری!
تنهایی
یعنی تو،
وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم
و در تاریکیِ جهان دست دارم
شعر دوم:
من
هنوزهم فکر میکنم
جنگی در کار نیست
و دستهایِ تو
جز برایِ نوازش از جیبهایت
بیرون نمیآیند
وقتی دشمنت خانهزاد باشد
چگونه میتوانی
به چیزی جز جنگهایِ داخلی فکر کنی؟
چشمهایت را ببند
و به تصرف دستهایی فکر کن
که در جبهه ی بی پناهیشان
سنگر گرفته اند .
شعر سوم:
هر کسی را که صدا میزنم
دهانم به شکلِ نام تو در میآید
هر کسی را که میبوسم
داغِ بوسههایِ تو را
بر گونههایش میگذارم.
برایِ هر کسی
که زنده باشم
تنها،برایِ تو میمیرم
شعر چهارم:
حالا دیگر
یک خط در میان گریه میکنم،
حالا دیگر
شانههایم صبورتر شدهاند
و با هر تلنگری که گریه میزند
بیجهت نمیلرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای
از چشمهایم نمیافتد
و پاییزِ من
اتفاق زردی است
که میتواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار میآید .
شعر پنجم:
نیمهی خالیِ این تخت،
هر شب
خواب تو را میبیند،
دیر فهمیدم
که تمامِ اتفاقهای عاشقانهی جهان
فقط رویِ تختخوابهایِ
تک نفره میافتند .
شعر ششم:
دستم را که رها میکنی
سـُر میخورم توی بغل شب
دو دستی میچسبدم.
بوسهات را بغض میکنم
نوازشت را میگریم
و همآغوشیت را
عق میزنم
توی صورت شهر
لبخند میپاشی
روی بالشم
چشمت را نمیفهمم
زبانت را هم
با اینحال
به تمام لهجههای دنیا
دوستت دارم .
حتی به لهجهی سکوت
وقتی به نام میخوانیم
خودم را برایت کنار میگذارم
از خودم کنار میکشم
تا کنارِ تو باشم
تا تو در کنارِ خودت باشی
چقدر میپرسی: آدم شدی؟
خیالت راحت
من خیالِ آدم شدن ندارم .
سه شعر کوتاه:
حالا که خیالِ آمدن نداری
دیگر
مرگ تنها کسی است
که میتوانم به انتظارش بنشینم .
*****
هوا دو نفره است
ما هم می رویم، قدم بزنیم
من و خیالِ تو .
*****
تو می توانی نیایی
ولی من
نمی توانم، منتظرت نباشم .
واژگان کلیدی: اشعار نسترن وثوقی،نمونه شعر نسترن وثوقی،شاعر نسترن وثوقی،شعرهای نسترن وثوقی،شعری از نسترن وثوقی،یک شعر از نسترن وثوقی،شعر نو نسترن وثوقی،شعر کوتاه نسترن وثوقی،عاشقانه های نسترن وثوقی،نوشته های نسترن وثوقی،دلنوشته های نسترن وثوقی.









