ای کودک خوبروی حیران

سعدی-غزل شماره 497

 

ای کودک خوبروی حیران

در وصف شمایلت سخندان

صبر از همه چیز و هر که عالم

کردیم و صبوری از تو نتوان

دیدی که وفا به سر نبردی

ای سخت کمان سست پیمان

پایان فراق ناپدیدار

و امید نمی‌رسد به پایان

هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ست

سرو آنچه تو می‌کنی به جولان

باور که کند که آدمی را

خورشید برآید از گریبان

بیمار فراق به نباشد

تا بو نکند بهِ زنخدان

وین گوی سعادت است و دولت

تا با که در افکنی به میدان

ترسم که به عاقبت بماند

در چشم سکندر آب حیوان

دل بود و به دست دلبر افتاد

جان است و فدای روی جانان

عاقل نکند شکایت از درد

مادام که هست امید درمان

بی مار به سر نمی‌رود گنج

بی خار نمی‌دمد گلستان

گر در نظرت بسوخت سعدی

مه را چه غم از هلاک کتان

پروانه بکشت خویشتن را

بر شمع چه لازم است تاوان

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها