در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن همراه با معنی و تفسیر

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن

سعدی-غزل شماره 496

 

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن

این است که دور از لب و دندان من است آن

عارض نتوان گفت که دور قمر است این

بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقت

از سرو گذشته‌ست که سیمین بدن است آن

هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت

گویی همه روح است که در پیرهن است آن

خال است بر آن صفحه سیمین بناگوش

یا نقطه‌ای از غالیه بر یاسمن است آن

فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق

در چشم تو پیداست که باب فتن است آن

گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم

ترسم نرهانم که شکن بر شکن است آن

هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد

دشوار برآید که محقر ثمن است آن

مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد

در کوی وفا مرد مخوانش که زن است آن

گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی

عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن

نزدیک من آن است که هر جرم و خطایی

کز صاحب وجه حسن آید حسن است آن

سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش

هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن

معنی بیت‌های شعر

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن / این است که دور از لب و دندان من است آن

نمی‌توان وصف کرد که دهان او چقدر شیرین و دل‌نشین است؛ و دلیل این سخن آن است که او از لب و دندان من دور است و به وصالش دسترسی ندارم.

عارض نتوان گفت که دور قمر است این / بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

چهره‌اش را نمی‌توان فقط ماه دانست و قامتش را نمی‌توان تنها به سرو چمن تشبیه کرد؛ زیبایی او از ماه و سرو برتر است.

در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقت / از سرو گذشته‌ست که سیمین بدن است آن

قامت او به سرو رسیده است، اما در حقیقت از سرو هم زیباتر و بلندتر است؛ زیرا بدنی سپید و سیمین دارد.

هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت / گویی همه روح است که در پیرهن است آن

هرگز پیکری با این همه زیبایی و لطافت وجود نداشته است؛ گویی سراسر وجود او روحی است که در جامه‌ای پنهان شده است.

خال است بر آن صفحه سیمین بناگوش / یا نقطه‌ای از غالیه بر یاسمن است آن

آن خال بر گونه و کنار گوش او، بر صفحه‌ای سیمین، یا مانند نقطه‌ای از ماده‌ی خوش‌بوی غالیه بر گل یاسمن است.

فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق / در چشم تو پیداست که باب فتن است آن

در مجموع، تو امروز در جهان مانند قیامتی؛ از چشم تو آشکار است که سرچشمه و دروازه‌ی فتنه‌ها و آشوب‌هاست.

گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم / ترسم نرهانم که شکن بر شکن است آن

با خود گفتم دلم را از حلقه‌های زلفت رها کنم، اما می‌ترسم نتوانم؛ زیرا زلف تو پیچ‌درپیچ و پر از شکن و گره است.

هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد / دشوار برآید که محقر ثمن است آن

هرکس با همه‌ی وجود آرزوی وصال تو را داشته باشد، به‌سختی به آرزویش می‌رسد؛ زیرا بهای وصال تو بسیار ناچیز و حقیر نیست، بلکه بسیار گران‌بهاست.

مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد / در کوی وفا مرد مخوانش که زن است آن

کسی که در برابر شمشیر ستم و بی‌وفایی تو روی برگرداند، در راه وفاداری او را مرد ندان؛ زیرا چنین کسی ترسو و ناتوان است.

گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی / عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن

اگر دل‌آزرده‌ای در کوی تو فریاد و ناله سر دهد، نمی‌توان او را سرزنش کرد؛ زیرا از شدت عشق و رنج، اختیار و خویشتن‌داری خود را از دست داده است.

نزدیک من آن است که هر جرم و خطایی / کز صاحب وجه حسن آید حسن است آن

از نظر من، هر گناه و خطایی که از صاحب چهره‌ی زیبا سر بزند، نیکو و پسندیده است؛ زیرا زیبایی او زشتی خطاهایش را می‌پوشاند.

سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش / هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن

سعدی سر در سودای عشق تو دارد و دیگر به خویشتن نمی‌اندیشد؛ برای کسی که عیار و معشوق را برگزیده است، هر جامه‌ای جز کفن بی‌ارزش و بی‌معناست.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤