طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذار - ادبستان شعر پارسی % %

طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 490

طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذار

پرده بگشای و مرا بسته ی هجران مگذار

ماه را از شکن سنبل شبگون بنمای

لاله را این همه در سایه ی ریحان مگذار

زلف مشکین که چنین بر قدمت دارد سر

بیش ازینش چو من خسته پریشان مگذار

هر که از مهر تو چون ذرّه شود سرگردان

دورش از روی چو خورشید درفشان مگذار

کام جانم ز نمکدان عقیقت شکریست

آخر این حسرتم اندر دل بریان مگذار

من سرگشته چو سر در سر زلفت کردم

دست من گیر و مرا بی سر و سامان مگذار

من که از پسته و بادام تو دورم باری

دست بیگانه بدان سیب زنخدان مگذار

باغبان را اگر از غیرت بلبل خبرست

گو دگر بار صبا را به گلستان مگذار

من که با زلف چو چوگان تو گویی نزدم

بیش ازین گوی دلم در خم چوگان مگذار

خواجو ار خلوت دل منزل یارست تو را

عام را گرد سراپرده ی سلطان مگذار

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤