حکایت باز شدن گره - ادبستان شعر پارسی % %

حکایت باز شدن گره

 

يك روز يک فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند .

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : ” خدايا اين گره را از زندگي من بازكن ”
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

عصباني شد و به خدا گفت :” خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را ”
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.


واژگان کلیدی: حکایتی درباره ی قضاوت زودهنگام و عجولانه،حکایتی با موضوع قضاوت نابه جا و نادرست،یک حکایت درباره ی بدبین بودن،داستانی درباره ی ناراحتی و ناامیدی در زندگی،حکایت بی پولی و فقیری و تنگدستی.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤