بایگانی‌های حکایت و ضرب المثل ایرانی - ادبستان شعر پارسی

پایت را به اندازه گلیمت دراز کن !

  روزی شاه عباس از راهی می گذشت.درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده و چنان خود را جمع کرده که دقیقا به اندازه ی گلیم خود درآمده بود.شاه دستور داد که یک مشت سکه به درویش بدهند. درویش داستان را برای دوستان خود گفت.در آن بین درویشی دیگر تصمیم گرفت که او نیز … ادامه

حکایت کاتبان بدخط

  کاتبی بدخط،با همکار بد خط تر از خودش می گفت : بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز برای خواندن ! رفیق او آهی کشید و گفت : افسوس که من از صد دینار دوم محرومم.چه خود نیز از خواندن نوشته ی خویش … ادامه

لنگه کفش هم در بیابان غنیمت است

  تاجری با باری فراوان در بیابانی حرکت می کرد که ناگهان راهزنان راه را بر او می بندند و تمام داراییش را غارت می کنند تا جایی که حتی کفش پای او را نیز به یغما می برند! تاجر بیچاره با پای برهنه مدتی در بیابان حرکت کرد که ناگهان یک جفت کفش دید،یکی … ادامه

حکایت شغال و روباه

  شغالی،مرغی از خانه ی پیرزنی دزدید.پیرزن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد :  ای وای ! مرغ دومنی مرا شغال برد ! شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجب و غضب به پیرزن دشنام داد.در آن میان روباهی به شغالی رسید و گفت : چرا اینقدر برافروخته … ادامه

قمپز در کردن

  قمپز یا همان قپوز نام توپی جنگی است که سپاهیان ارتش عثمانی در جنگ های مختلف،به خصوص در جنگ هایی باارتش ایران(حکومت صفوی) از آن بارها استفاده کردند.این توپ هیچ قدرتی برای تخریب نداشت چون که در آن از گلوله استفاده نمی شد و فقط از باروت و پارچه های کهنه که درون لوله … ادامه

دست و پا در پوست گردو گذاشتن !

هنگامی که شخص زودباوری را برای انجام دادن کاری تشویق کنند و او بدون دوراندیشی و بررسی،اقدام به انجام آن کار کند و به این ترتیب در بن بستی گرفتار آید،در باره ی او می گویند که:”دست و پایش را در پوست گردو گذاشته اند”؛یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه کند!!! ضرب … ادامه

حکایت مرد مستجاب الدعوه

  روزی مردی مستجاب الدعوه پاي كوهی نشسته بود. به كوه نظری انداخت و ازآن جا كه با خدا خيلی دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برایم تبديل به طلا كن. در يک چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد: خدايا … ادامه

چند حکایت از عبید زاکانی

حکایت نخست: قزوینی ای  انگشتری در خانه گم کرد،در کوچه می طلبید که خانه تاریک است.!! حکایت دوم: گران گوشی،قزوینی ای را گفت:شنید ام زن کرده ای؟گفت:سبحان الله،تو که چیزی نشنودی این خبر از کجا شنودی؟؟؟ حکایت سوم: استر طلحک را بدزدیدند.یکی گفت:گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی.دیگری گفت:گناه آن کس مهم تر … ادامه

حکایت باز شدن گره

  يك روز يک فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند . در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : ” خدايا اين … ادامه