
بیدل دهلوی- غزل شماره 2347
ندارم رشتهٔ دیگر که آیین طلب بندم
شب تاری مگر بر ساز آهنگ طرب بندم
ز گفت و گو دهم تا کی به توفان زورق دل را؟
حیا کو؟ کز لب خاموشِ پل بحر طلب بندم
به این ترتیب الفاظی که دارد ننگ موزونی
دو مصرع ربط پیدا میکند گر لب به لب بندم
به خیر و شر چه پردازم که تسلیم حیا مشرب
به کفرم میکند منسوب، گر دل بر سبب بندم
مزاج خاکسارم با رعونت بر نمیآید
جبین بر سجده مشتاق است احرام ادب بندم
ز طبع موج گوهر غیر همواری نمیجوشد
مروّت جوهرم، گر تیغ بندم بر غضب بندم
دل بیدرد تا کی مجلس آرای هوس باشد؟
جنونی بشکند این شیشه، تا راه حلب بندم
ندارد چون تأمّل شاهد نظم دقیق اینجا
نقاط سکته من هم بر کلام منتخب بندم
هلاک گریههای مستیام، ای اشک! امدادی
که بر مژگان بی نم، خوشهای چند از عنب بندم
به ستر حال چندان مایلم کز پردهٔ اخفا
اگر صبح قیامت گل کنم، خود را به شب بندم
ز مضمون دگر بیدل دماغم تر نمیگردد
مگر در وصف مینا حرف تبخالی به لب بندم