
بیدل دهلوی- غزل شماره 2799
عنانم گر نگیرد خاطر آینه سیمایی
به قلب آسمان ها می زنم از آه هیهایی
ز سامان دو عالم آرزو مستغنیم دارد
شبستان خط جام و حضور شمع و مینایی
دمیدن، گو نباشد آبیار ریشۀ جهدم
نهال داغ حرمان را زمینگیری است بالایی
نیاز خاک راه ناامیدی بایدم کردن
دل خون گشته در دستی، سر فرسوده در پایی
سراغ خون من از گرد رنگ گُل چه می پرسی؟
به یاد دامن او می کشم آخر سر از جایی
چراغ حیرتم چون لاله در دست است، معذورم
رهی گم کرده ام در ظلمت آباد سویدایی
درین گلشن میسّر نیست ترک اَحْوَلی کردن
که در هر برگ گل آیینه دارد حسن رعنایی
ز نفی ما و من اثبات وحدت کرد آگاهی
حبابی چند از خود رفت و بیرون ریخت دریایی
نبود امّیدی از جام سلامت غنچۀ ما را
هم از جوش شکست رنگ پُر کردیم مینایی
ندامت مایه ایم، ای یأس! آتش زن به عقبی هم
که امروز زیان کاران نه می ارزد به فردایی
دل از کف داده ام، دیگر ز کلفت ها چه می پرسی؟
به سامان غبارم دامن افشانده است صحرایی
من بیدل حریف سعی بی جا نیستم، زاهد!
تو و قطع منازل ها، من و یک لغزش پایی