
بیدل دهلوی- غزل شماره 709
سوخت دل در محفل تسلیم و از جا برنخاست
شمع را آتش ز سر برخاست از پا برنخاست
در تماشاگاه عبرت پُر ضعیف افتاده ایم
بی عصا هر چند مژگان بود از ما برنخاست
میرود خلق از خود و برجاست آثار قدم
عالمی عنقا شد و گردی ز عنقا برنخاست
تا به قصر کبریا چندین فلک طی کردن ست
نردبانی چند بیش آنجا مسیحا برنخاست
آسمان هم اعتباری دارد از آزادگی
گر کسی برخاست از دنیا ز دنیا برنخاست
بیدماغی دیگر است و عرض همت ها دگر
از جهان زینسان که دل برخاست گویا برنخاست
پا به سنگ و دعوی پرواز ننگ آگهی ست
نام هرگز جز در افواه از نگین ها برنخاست
ما و من از صاف طبعان انفعال فطرت است
تا فرو ناورد سر، قلقل ز مینا برنخاست
تهمت وضع غرور از ناتوانی میکشیم
ناله تعظیم غم دل بود از ما برنخاست
دامن دل از غبار آه چین پیدا نکرد
از تلاش گربادی چند صحرا برنخاست
بیدل از نشو و نمای ما کسی آگاه نیست
آبله زیر قدم فرسوده شد پا برنخاست