ندانم مژدهٔ وصل‌ که شد برقْ افکن هوشم؟

بیدل دهلوی- غزل شماره 2348

 

ندانم مژدهٔ وصل‌ که شد برقْ افکن هوشم؟

که همچون موج از آغوشم برون می‌تازد آغوشم

به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من

که عمری شد چو خطّ تسلیم آن صبح بناگوشم

به حیرت بسکه جوشیدم، نگاه افسرده مژگان شد

من آن آیینه‌ام‌ کز شوخیِ جوهر نمد پوشم

به هر افسردگی از تهمت بیدردی آزادم

چو تار ساز، در هر جا که باشم ناله بر دوشم

وداع غنچه‌،‌ گل را نیست جز پرواز مخموری

دل از خود رفت و بر خمیازه محمل بست آغوشم

چو خواب مردم دیوانه تعبیرم جنون دارد

به یاد من مکش زحمت، فراموشم‌، فراموشم

حدیث حیرتم باید ز لعل یار پرسیدن

چه می‌گوید که آتش می‌زند در کلبهٔ هوشم؟

چه سازم کز بلای اضطراب دل شوم ایمن؟

خموشی هم نفس دزدیده فریادست در گوشم

ز کس امّید دلگرمی ندارد شعلهٔ شمعم

به هر محفل ‌که باشم، با شکست رنگ در جوشم

بجز حسرت چه اندوزم؟ به جز حیرت چه پردازم؟

نگاهم بیش ازینها بر نمی‌تابد بر و دوشم

مبادا هیچکس یارب، زیانکار پشیمانی

دل امروز هم شب کرد، داغ فرصت دوشم

کجا بست از زبان جوهر آیینه ‌گویایی؟

چراغ دودمان حیرتم، بسیار خاموشم

حضور آفتاب از سایه پیدایی نمی‌خواهد

دمی آیم به یاد خود که او سازد فراموشم

به یاد آن میان عمریست از خود رفته‌ام بیدل

چو رنگ‌ گل به بال ناتوانی می‌پرد هوشم

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها