بایگانی‌های مخزن الاسرار نظامی - صفحه 3 از 5 - ادبستان شعر پارسی

ای ز شب وصل گرانمایه‌تر

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 36 مقالت نهم در ترک مئونات دنیوی ای ز شب وصل گرانمایه‌تر وز علم صبح سبک سایه‌تر سایه صفت چند نشینی به غم؟ خیز که بر پای نکوتر علم چون ملکان عزم شد آمد کنند نقل بُنه پیشتر از خود کنند گر ملکی عزم ره آغاز کن زین … ادامه

میوه فروشی که یمن جاش بود

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 35 داستان میوه فروش و روباه میوه فروشی که یمن جاش بود روبهکی خازن کالاش بود چشم ادب بر سر ره داشتی کلبه ی بقال نگه داشتی کیسه‌بری چند شگرفی نمود هیچ شگرفیش نمی‌کرد سود دیده به هم زد چو شتابش گرفت خفت و به خفتن رگ خوابش … ادامه

پیشتر از پیشتران وجود

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 34 مقالت هشتم در بیان آفرینش پیشتر از پیشتران وجود کآب نخوردند ز دریای جود در کف این ملک یساری نبود در ره این خاک غباری نبود وعده ی تاریخ به سر نامده لعبتی از پرده به در نامده روز و شب آویزش پستی نداشت جان و تن … ادامه

صبحدمی با دو سه اهل درون

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 33 داستان فریدون با آهو صبحدمی با دو سه اهل درون رفت فریدون به تماشا برون چون به شکار آمد در مرغزار آهوکی دید فریدون شکار گردن و گوشی ز خصومت بری چشم و سرینی به شفاعت گری گفتی از آنجا که نظر جسته بود از نظر شاه … ادامه

ای به زمین بر چو فلک نازنین

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 32 مقالت هفتم در فضیلت آدمی بر حیوانات ای به زمین بر چو فلک نازنین ناز کشت هم فلک و هم زمین کار تو زآنجا که خبر داشتی برتر از آن شد که تو پنداشتی اول از آن دایه که پرورده‌ای شیر نخوردی که شکر خورده‌ای نیکویی ات … ادامه

صیدگری بود عجب تیز بین

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 31 داستان سگ و صیاد و روباه صیدگری بود عجب تیز بین بادیه پیمای و مراحل گزین شیر سگی داشت که چون پو گرفت سایه ی خورشید بر آهو گرفت سهم زده کرگدن از گردنش گور ز دندان گوزن افکنش در سفرش مونس و یار آمده چند شبانروز … ادامه

لعبت بازی پس این پرده هست

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 30 مقالت ششم در اعتبار موجودات لعبت بازی پس این پرده هست گرنه بر او این همه لعبت که بست دیده ی دل محرم این پرده ساز تا چه برون آید از این پرده راز در پس این پرده ی زنگار گون عاریتانند ز غایت برون گوهر چشم … ادامه

در طرف شام یکی پیر بود

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 29 داستان پیر خشت زن در طرف شام یکی پیر بود چون پری از خلق طرف گیر بود پیرهن خود ز گیا بافتی خشت زدی روزی از آن یافتی تیغ زنان چون سپر انداختند در لحد آن خشت سپر ساختند هرکه جز آن خشت نقابش نبود گرچه گنه … ادامه

روز خوش عمر به شب خوش رسید

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 28 مقالت پنجم در وصف پیری روز خوش عمر به شب خوش رسید خاک به باد، آب به آتش رسید صبح برآمد چه شوی مست خواب کز سر دیوار گذشت آفتاب بگذر از این پی که جهانگیریست حکم جوانی مکن این پیریست خشک شد آن دل که ز … ادامه

پیرزنی را ستمی درگرفت

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 27 داستان پیر زن با سلطان سنجر پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام وز تو همه ساله ستم دیده‌ام شحنه ی مست آمده در کوی من زد لگدی چند فرا روی من بیگنه از خانه برونم کشید موی … ادامه

ای سپر افکنده ز مردانگی

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 26 مقالت چهارم در رعایت از رعیت ای سپر افکنده ز مردانگی غول تو بیغوله ی بیگانگی غره به ملکی که وفاییش نیست زنده به عمری که بقاییش نیست پی سپر جرعه ی میخوارگان دستخوش بازی سیارگان مصحف و شمشیر بینداخته جام و صراحی عوضش ساخته آینه و … ادامه

روزی از آنجا که فراغی رسید

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 25 حکایت سلیمان با دهقان روزی از آنجا که فراغی رسید باد سلیمان به چراغی رسید مملکتش رخت به صحرا نهاد تخت بر این تخته ی مینا نهاد دید به نوعی که دلش پاره گشت برزگری پیر در آن ساده دشت خانه ز مشتی غله پرداخته در غله … ادامه