بایگانی‌های مخزن الاسرار نظامی - ادبستان شعر پارسی

صبّحک الله صباح ای دبیر

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 60 انجام کتاب صبّحک الله صباح ای دبیر چون قلم از دست شدم دستگیر کاین نمط از چرخ فزونی کند با قلمم بوقلمونی کند زین همه الماس که بگداختم گزلکی از بهر ملک ساختم کاهن شمشیرم در سنگ بود کوره ی آهنگریم تنگ بود دولت اگر همدمیئی ساختی … ادامه

در چمن باغ چو گلبن شکفت

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 59 داستان بلبل با باز در چمن باغ چو گلبن شکفت بلبلی با باز درآمد به گفت کز همه مرغان تو خاموش ساز گوی چرا برده‌ای آخر به باز تا تو لب بسته گشادی نفس یک سخن نغز نگفتی به کس منزل تو دستگه سنجری طعمه ی تو … ادامه

ما که به خود دست برافشانده‌ایم

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 58 مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر ما که به خود دست برافشانده‌ایم بر سر خاکی چه فرومانده‌ایم صحبت این خاک تو را خار کرد خاک چنین تعبیه بسیار کرد عمر همه رفت و به پس گستریم قافله از قافله واپس تریم این دو فرشته شده در بند … ادامه

دور خلافت چو به هارون رسید

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 57 داستان هارون‌الرشید با حلاق دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به گردون رسید نیم شبی پشت به همخوابه کرد روی در آسایش گرمابه کرد موی تراشی که سرش میسترد موی به مویش به غمی میسپرد کای شده آگاه ز استادیم خاص کن امروز به دامادیم … ادامه

مجلس خلوت نگر آراسته

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 56 مقالت نوزدهم در استقبال آخرت مجلس خلوت نگر آراسته روشن و خوش چون مه ناکاسته شمع فروزان و شکر ریخته تخت زده غالیه آمیخته دشمن جانست تو را روزگار خویشتن از دوستیش واگذار بین که به زنجیر کیان را کشید هرکه درو دید زبان را کشید با … ادامه

خاصگیی محرم جمشید بود

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 55 داستان جمشید با خاصگی محرم خاصگیی محرم جمشید بود خاص‌تر از ماه به خورشید بود کار جوانمرد بدان درکشید کز همه عالم ملکش برکشید چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد با همه نزدیکی شاه آن جوان دورتری جست چو تیر از … ادامه

قلب زنی چند که برخاستند

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 54 مقالت هجدهم در نکوهش دورویان قلب زنی چند که برخاستند قالبی از قلب نو آراستند چون شکم از روی بکن پشتشان حرف نگهدار ز انگشتشان پیش تو از نور موافق‌ترند وز پَسَت از سایه منافق‌ترند ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود ساده به دیدار و گره … ادامه

رهروی از جمله ی پیران کار

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 53 داستان پیر و مرید رهروی از جمله ی پیران کار می‌شد و با پیر مریدی هزار پیر در آن بادیه یک باد پاک داد بضاعت به امینان خاک هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند پیر بدو گفت چه افتاد رای … ادامه

ای ز خدا غافل و از خویشتن

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 52 مقالت هفدهم در پرستش و تجرید ای ز خدا غافل و از خویشتن در غم جان مانده و در رنج تن این من و من گو که درین قالب است هیچ مگو جنبش او تا لب است چون خم گردون به جهان در مپیچ آنچه نه آن … ادامه

کودکی از جمله ی آزادگان

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 51 داستان کودک مجروح کودکی از جمله ی آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان پایش ازآن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهره ی پشتش شکست شد نفس آن دو سه همسال او تنگ‌تر از حادثه ی حال او آنکه ورا دوست ترین بود گفت در … ادامه

ای به نسیمی علم افراخته

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 50 مقالت شانزدهم در چابک روی ای به نسیمی علم افراخته پیش غباری علم انداخته ده نه و دروازه دهقان زده ملک نه و تخت سلیمان زده تیغ نه‌ای زخم بی اندازه چیست کوس نه‌ای اینهمه آوازه چیست چون دهن تیغ درم ریز باش چون شکم کوس تهی … ادامه

قصه شنیدم که در اقصای مرو

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 49 داستان ملکزاده ی جوان با دشمنان پیر قصه شنیدم که در اقصای مرو بود ملکزاده جوانی چو سرو مضطرب از دولتیان دیار ملک بر او شیفته چون روزگار تازگیش را کهنان در ستیز پر خطر او زان خطر نیم خیز یک شب از آن فتنه پر اندیشه … ادامه