بایگانی‌های خسرو و شیرین نظامی - صفحه 12 از 13 - ادبستان شعر پارسی

قضا را از قضا یک روز شادان

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 19 عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز قضا را از قضا یک روز شادان به صحرا رفت خسرو بامدادان تماشا کرد و صید افکند بسیار دهی خرم ز دور آمد پدیدار به گرداگرد آن ده سبزه ی نو بر آن سبزه بساط افکنده خسرو می‌سرخ از … ادامه

چو آمد زلف شب در عطر سایی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 18 به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را چو آمد زلف شب در عطر سایی به تاریکی فرو شد روشنایی برون آمد ز پرده سحر سازی شش اندازی به جای شیشه بازی به طاعت خانه شد خسرو کمر بست نیایش کرد یزدان را و بنشست به … ادامه

چو خسرو دید کان خواری بر او رفت

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 17 شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر چو خسرو دید کان خواری بر او رفت به کار خویشتن لختی فرو رفت درستش شد که هرچ او کرد بد کرد پدر پاداش او بر جای خود کرد به سر بر زد ز دست خویشتن دست وزآن غم … ادامه

بزرگ امید نامی بود دانا

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 16 صفت بزرگ امید بزرگ امید نامی بود دانا بزرگ امید از عقل و توانا زمین جو جو شده در زیر پایش فلک را جو به جو پیموده رایش به دست آورده اسرار نهانی کلید گنجهای آسمانی طلب کردش به خلوت شاهزاده زبان چون تیغ هندی برگشاده … ادامه

چنین گفت آن سخنگوی کهن زاد

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 15 آغاز داستان خسرو و شیرین چنین گفت آن سخنگوی کهن زاد که بودش داستانهای کهن یاد که چون شد ماه کسری در سیاهی به هرمز داد تخت پادشاهی جهان افروز هرمز داد می‌کرد به داد خود جهان آباد می‌کرد همان رسم پدر بر جای می‌داشت دهش … ادامه

در آن مدت که من در بسته بودم

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 14 عذر انگیزی در نظم کتاب در آن مدت که من در بسته بودم سخن با آسمان پیوسته بودم گهی برج کواکب می‌بریدم گهی ستر ملایک می‌دریدم یگانه دوستی بودم خدایی به صد دل کرده با جان آشنایی تعصب را کمر در بسته چون شیر شده بر … ادامه

مرا کز عشق به ناید شعاری

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 13 سخنی چند در عشق مرا کز عشق به ناید شعاری مبادا تا زیم جز عشق کاری فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحب دلان را پیشه این است جهان عشقست و دیگر زرق‌سازی همه بازیست … ادامه

مرا چون هاتف دل دید دمساز

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 12 در پژوهش این کتاب مرا چون هاتف دل دید دمساز برآورد از رواق همت آواز که بشتاب ای نظامی زود دیرست فلک بد عهد و عالم زود سیرست بهاری نو برآر از چشمه ی نوش سخن را دست بافی تازه در پوش در این منزل به … ادامه

شنیدستم که دولت پیشه‌ای بود

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 11 حکایت شنیدستم که دولت پیشه‌ای بود که با یوسف رُخیش، اندیشه‌ای بود چنان در کار آن دلدار دل بست که از تیمار کار خویشتن رست چنان در دل نشاند آن دلستان را که با جانش مسلسل کرد جان را گرش صد باغ بخشیدندی از نور نبردی … ادامه

سبک باش ای نسیم صبحگاهی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 10 در مدح شاه مظفرالدین قزل ارسلان سبک باش ای نسیم صبحگاهی تفضل کن بدان فرصت که خواهی زمین را بوسه ده در بزم شاهی که دارد بر ثریا بارگاهی جهان‌بخش آفتاب هفت کشور که دین و دولت از وی شد مظفر شه مشرق که مغرب را … ادامه

زهی دارنده ی اورنگ شاهی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 9 خطاب زمین بوس زهی دارنده ی اورنگ شاهی حوالتگاه تایید الهی پناه سلطنت، پشت خلافت ز تیغت تا عدم، مویی مسافت فریدون دوم جمشید ثانی غلط گفتم که حشو است این معانی فریدون بود طفلی گاو پرورد تو بالغ دولتی هم شیر و هم مرد ستد … ادامه

به فرخ فالی و فیروزمندی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 8 ستایش اتابک اعظم شمس‌الدین ابوجعفر محمدبن ایلدگز به فرخ فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی طراز آفرین بستم قلم را زدم بر نام شاهنشه رقم را سر و سر خیل شاهان شاه آفاق چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق ملک … ادامه