بایگانی‌های شرفنامه نظامی - صفحه 3 از 6 - ادبستان شعر پارسی

چنین بود در نامه ی شاه روم

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 44 رسیدن نامه ی اسکندر به کید هندو چنین بود در نامه ی شاه روم به لفظی کزو گشت خارا چو موم پس از نام دارنده ی مهر و ماه که اندیشه را سوی او نیست راه خداوند فرمان و فرمانبران فرستنده ی وحی پیغمبران … ادامه

بیا ساقی آن زر بگداخته

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 43 رفتن اسکندر به هندوستان ساقی نامه بیا ساقی آن زر بگداخته که گوگرد سرخست ازو ساخته به من ده که تا زو دوایی کنم مس خویش را کیمیایی کنم   اندرز فرس خوشترک ران که صحرا خوشست عنان درمکش بارگی دلکشست به نیکوترین نام … ادامه

بیا ساقی آن جام زرین بیار

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 42 رفتن اسکندر به ری و خراسان   ساقی نامه بیا ساقی آن جام زرین بیار که ماند از فریدون و جم یادگار می‌ناب ده عاشق ناب را به مستی توان کردن این خواب را   اندرز دلا چند از این بازی انگیختن به هر … ادامه

بیا ساقی آن جام کیخسروی

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 41 رفتن اسکندر به غار کیخسرو ساقی نامه بیا ساقی آن جام کیخسروی که نورش دهد دیدگان را نوی لبالب کن از باده ی خوشگوار بنه پیش کیخسرو روزگار   اندرز شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا کجا بزم کیخسرو و رخت او … ادامه

بیا ساقی از می‌دلم تازه کن

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 40 رفتن اسکندر به قلعه ی سریر ساقی نامه بیا ساقی از می‌دلم تازه کن در این ره صبوری به اندازه کن چراغ دلم یافت بی روغنی به می‌ده چراغ مرا روشنی   افسانه چو روز سپید از شب زاغ رنگ برآمد چو کافور از … ادامه

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 39 گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد ساقی نامه بیا ساقی آن می‌که ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد به من ده که این هر دو گم کرده‌ام قناعت به خوناب خم کرده‌ام   اندرز کسی کو در نیک‌نامی زند در این … ادامه

بیا ساقی آن شیر شنگرف گون

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 38 رفتن اسکندر به کوه البرز ساقی نامه بیا ساقی آن شیر شنگرف گون که عکسش درآرد به سیماب خون به من ده که سیماب خون گشته‌ام به سیماب خون ناخنی رشته‌ام   اندرز برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم … ادامه

بیا ساقی از باده جامی بیار

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 37 بزم اسکندر با نوشابه ساقی نامه بیا ساقی از باده جامی بیار ز بیجاده گون گل پیامی بیار رخم را بدان باده چون باده کن ز بیجاده رنگم چو بیجاده کن   داستان به جشن فریدون و نوروز جم که شادی سترد از جهان … ادامه

بیا ساقی آن می‌که جان پرور است

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 36 داستان نوشابه پادشاه بردع ساقی نامه بیا ساقی آن می‌که جان پرور است چو آب روان تشنه را درخور است دراین غم که از تشنگی سوختم به من ده که می‌خوردن آموختم   اندرز خوشا ملک بردع که اقصای وی نه اردیبهشت است بی … ادامه

بیا ساقی آن می‌که محنت برست

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 35 رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه ساقی نامه بیا ساقی آن می‌که محنت برست به چون من کسی ده که محنت خورست مگر بوی راحت به جانم دهد ز محنت زمانی امانم دهد   اندرز مبارک بود فال فرخ زدن نه بر … ادامه

بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 34 فرستادن اسکندر روشنک را به روم ساقی نامه بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ به من ده که پایم درآمد به سنگ مگر چاره سازم در این سنگریز چو بیجاده از سنگ یابم گریز   اندرز فلک ناقه را زان سبک رو کند که … ادامه

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 33 به پادشاهی نشستن اسکندر ساقی نامه بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان بیاور ز من برمیاور فغان چراغی کزو چشمها روشن است چراغ دلم را ازو روغن ست   اندرز بگو ای سخن کیمیای تو چیست عیار تو را کیمیا ساز کیست که چندین نگار … ادامه