خطت چو بنفشه از گل آورد پدید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 103 خطت چو بنفشه از گل آورد پدید آورد خطی که بر سر ماه کشید پیوسته ز شب صبح دمیدی اکنون آشوب دل مرا شب از صبح دمید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 103 خطت چو بنفشه از گل آورد پدید آورد خطی که بر سر ماه کشید پیوسته ز شب صبح دمیدی اکنون آشوب دل مرا شب از صبح دمید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 102 چون زور کمان بر بر و دوش تو رسید تیرش به لب چشمه ی نوش تو رسید گویی زهش از حدیث من بافته بود زیرا که به صد جهد به گوش تو رسید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 101 چون باد که هر زمان ز سویی بجهد هر دم ز تو بیدلی ز کویی بجهد خورشید رخا ز رشک رویت هر مه چون من ز غمت ماه به مویی بجهد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 100 چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید بی چشم تو خواب چشم از چشم رمید ای چشم هم چشم به چشمت روشن چون چشم تو چشم من دگر چشم ندید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 99 چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد دل نیز ز راه دیده بیرون افتاد این گفت منم عاشق و آن گفت منم فیالجمله میان چشم و دل خون افتاد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 98 چشم ترکت چون مست برمیخیزد شور از می و میپرست برمیخیزد زلفت چو به رقص در میان میآید صد فتنه به یک نشست برمیخیزد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 97 جانا نه هر آن کس که دلی خوش دارد حال دل بیدلان مشوش دارد زنهار ز آه من بیندیش که آن دودیست که زیر دامن آتش دارد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 96 جانا غم دل ز بینوایی خیزد وین دود ز آتش جدایی خیزد بگری مگرت روشنئی پیش آید کز گریه ی شمع، روشنایی خیزد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 95 جان کو به تن آباد بود هیچ بود دل گر به جهان شاد بود هیچ بود بادیست نفس کاساس عمر تو بود بنیاد که بر باد بود هیچ بود
مهستی گنجوی – رباعی شماره 94 جان در ره عاشقی خطر باید کرد (1) آسوده دلی زیر و زبر باید کرد وانگه ز وصال باز نادیده اثر با درد دل از جهان گذر باید کرد واژگان دشوار:1-این مصراع بدین صورت نیز آمده است: جان در ره غمهاش خطر باید کرد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 93 تیر ستم تو را دلم ترکش باد صد سال بقای آن رخ مهوش باد در خاک در تو مُرد خوش خوش دل من یا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 92 تا سنبل تو غالیه سایی نکند باد سحری نافه گشایی نکند گر زاهد صد ساله ببیند دستت در گردن من که پارسایی نکند